جان فدای آن تنِ بی دستِ تو
تا ببینی قدرت حق در زمین
عشق با مریم زناشویی کند
دل بسوزاند که دلجویی کند
تا شود مطلق به کُنجی بهرِ او
می بَرد در نزد خلقش آبرو
میگذارد در رَحِم بذری ز نور
پروراند بذرِ خود را با شعور
تا سخن گوید به الفاظ فصیح
کودکِ گهواره ی مریم، مسیح
تا که بخشاید به جسمِ مرده جان
می دهد او را نگاهی مهربان
این همه زیبایی از عشق است و بس
بوی او بشنو، مسیحا کن نفس
بوی او بشنو دَمی آزاد شو
ای خراب افتاده ، زان آباد شو
خود رها کن ای اسیرِ بندِ شَر
بوی او بشنو، کرَم کن بَر بَشَر
عقل دانی چیست؟ یعنی وسوسه
بر تنِ تزویر باشد البسه
در قضاوت عشق را مانند نیست
عقل غیر از حیله و نیرنگ چیست؟
عقل سیم و زر شناسد، نی خدا
تا خورَد دِه، می پرَستد کدخدا
عقل را گر زَر دهی جان میدهد
پای زر ، او دین و ایمان میدهد
باده ی قدرت دهی او را، بجان
خود بنوشد یک نفس آنرا به آن
بر سرودِ "جان"شنیدم بس درود
وان ز اوج و یک ستاره می سرود:
«ای زمین بر عشق و جانت آفرین
مثنوی جاوید ماند در زمین»
جان فدای عاشقانِ کربلا
آن خریدارانِ بارانِ بلا
بر گرفته روی خود از زور و زن
غرقه در خون، دست و صورت، پا و تن
تُف بر این دنیا و بَر هستی آن
تُف به عقل و شامِ بد مستی آن
خسته ام من زین جهانِ پُر ز رنگ
از پیِ زور و زری ، تزوبر و جنگ
آی، ای ناموس و دین داده به نان
ای فروخفته به خوابی بس گران
مرزِ مرگ است و همی مرزِ حیات
تشنه ماند مردِ حق خود در فُرات
گر دروغ است این دروغی پُر بَهاست
وار حقیقت ، این شکوهِ کربلاست
آب بود و تشنگی بود و غمی
در دلش از تشنگان بُد ماتمی
از چه تفته لب به لب، آبی نزد؟!!
بر تنِ پُر درد و تب، آبی نزد؟!!
شک مکن ، این خود فرا آزادگی ست
غایت مردانگی، دلدادگی ست
گوهرم سقای دشتِ کربلا
ای فروغ دیده ی شاهِ ولا
تشنه ی آبی، ولی سیرابِ عشق
دل بُریده از جهان، بی تابِ عشق
جان فدای آن تنِ بی دستِ تو
عالمی قربانِ چشمِ مستِ تو
گو چه هستی ای اَبَر مردِ جهان؟
وادی حیرت؟ سرودِ عارفان؟
پَرپَرِ گلهای باغ اطلسی؟
یا تویی همراهِ کس ، در بی کسی؟
تو سر آغازِ سرودِ دفترم
تو قنوتِ لاله های پَرپَرَم
تیرِ عشقی از کمان پرتاب شد
آفِتاب نیزه عالمتاب شد
استخراج از کتاب چشم سوم ص 116 تألیف طارق خراسانی
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است