قصیده خراسان کامل خراسان
قصیده خراسان - با آخرین ویرایش
شامل 192 بیت
این قصیده را چون فرزندی دوست دارم.
خراسان ای زمینَ ت گوهرستان
سرایَ ت جلوه گاهِ عشق و ایمان
زِ هجرت ای بلندآوازه ی دهر
دریدم سال ها از غم گریبان
به مژگان گر غباری نقره گون شد
مرا آه از جگر دیده ست مژگان
اگر نی ناله ای دارد عجب نیست
جدایش کرده دستی از نیستان
پریشانی ز خاکَ ت دور بادا
اگر چه بی تو می باشم پریشان
تو را تا دل بهانه می کند، سخت
ببارد دیدگان چون ابرِ نیسان
دعایی بر لبم از دل نشسته
برای توست از دل نغمه و بان
ز خاکَ ت رُسته بادا سرو و سوسن
کویرت جمله بادا باغ و بستان
ادب در دامن تو پرورش یافت
یقین، حکمت گرفته از تو لقمان
کشیده سر اگر البرز، دارد
به سر میلِ تماشای خراسان
نه تنها سر، به شوقی گسترانده
به سویَ ت این عروس دهر دامان
تو را قصری بسازم از قصیده
که ایمن باشد از توفان و بوران
نه کم آرم بر این قصرِ مُرَصَّع
مسلمانم، وَأوفُوا الکَیلَ ، میزان
اگروالا و گر بالاترینی
تو را والا و بالا کرد قرآن
به انگشتر نشاندی گوهرِ نور
چه نوری! رشکِ خورشید درخشان
به لعلِ خفته در خاکِ تو بی شک
زَنَد زانو بَرَش لعلِ بَدخشان
عزیز است آن فروغِ چشمِ طاها
غریب است آن به آغوشِ تو مهمان
عجب دارالشفایی باشد آن جا
که دردِ بی دوا، آن جاست درمان
پناه آورده آهو بَر مُقامَش
نرفت از پیش او نومید حیوان
به چشم خویش دیدم در حریمَ ش
شتر، خیزان، پیِ او هم، شتربان
گهی بر دست و گه بر پای می جَست
تو گویی آتشی بودش به کوهان
کنارِ پَنجَره فولاد، آرام
نشست و چشم او شد پُر ز باران
شتر بر خوان رحمت جای بگرفت
شتربان، غافل از آن خوانِ رحمان!
برو بَر درگهِ فرزندِ موسی
شکسته دل، مُراد خویش بستان
اگر می خواهی آرامش بگیری
غبار صحنِ او بر دیده بنشان
نشانده خاکِ نیشابور بر چشم
فقیه عارفی، فضلِ بن شاذان
چهار استاد او بودند معصوم
خدای دانش و بی هیچ نقصان
خراسان شاد زی!، افشانده ای تو
به دامان لوء لوءِ لالا و مرجان
به خاکَ ت بوسه زد شیخِ بهایی
به عشقَ ت پشتِ پا زد بر سپاهان
به شوق دیدنت مانند اسپند
بر آتش شد دلِ خاقانِ شَروان
ز دانش پیله ها بسیار داری
کشی بس نخبگان مانند پروان
بیاوردی تو پاکانی و داری
چه فرزندان پاکی را به زِهدان
به سالِ" سیصد و هفتاد و دو" گفت
کسی که ادعایش داشت برهان
زمین گِرد است و می گردد» همین مرد
کشید از خاک، سر تا اوج کیهان
هلا ای مرد اهل فضل ، داری
به صدها همچو کوپرنیک، رُجحان
ابوالحارث! ، امیرِ آل فرغون
عزیزی پیش ما و حقِ سبحان
خدا را گر بجویم آستانت
در آیم بر دَرَت، اُفتان و خیزان[1]
نظام الملک، آن مردِ سیاست
گرفت از فکر او این ملک سامان
نظامیه به تدبیرش بنا شد
به رشد دانش از آن پاک وجدان
نصیرالدین طوسی را توان گفت
سیاست پیشه ای خوب و مسلمان
ابوریحان ریاضی دانِ مشهور
جهانِ دانشِ او نیست پایان
به دست آورده او قطرِ زمین را
رصد ها داشته در کوهِ لَغمان
ز خوارزمی جهان رایانه دارد
پدید آورده خوارزمی در ایران
به طوسَ ت خفته اعجازی زحکمت
مسیحای ادب ، فرزندِ دهقان
نگردد تا وطن ویران ز دشمن
جوانان را به ناوَردی فَراخوان
از او کاخ سخن آباد گردید
وز او برباد شد مکر انیران
کمر در خدمتِ فرهنگ بشکست
دریغا زان شکستِ عهد و پیمان
گدایان اعتبارِ گفته دارند
ندارد اعتباری حرفِ سلطان
سخن را دانشی باید که دانست
کجا قدر سخن دانسته نادان ؟!
تماشایی بود کاخِ سخن را
که دلها عرصه و اشعار اعیان
خراسان، کارگاهِ گوهرِ نظم
به کارِ گوهری آری کماکان
شناسی انوری را از قصیده
چنان رنگین کمان، از نقش الوان
به بیهق چون رسیدی میهمان باش
به او ، که می دهد عرفان به مهمان
نگنجد حکمت هادی به دفتر
کجا فیلی بگنجیده به فنجان؟!
بخوان منظومه اش را تا بدانی
چه گوهرها گرفته جا در آن کان
"توشی هیکو"، "دو گوبینو" و "اقبال"
ستودند وی و بستایند هَمِگان
به بیهق رایت تاریخ بر پاست
زِ بیهقی نشان بر رایت آن
بدانی تا تو شأن "بیهقی " را
بخوان تاریخ مسعودی فراوان
از او تاریخ دائم سرفراز است
که باشد راستی بر رایت آن
همانا تالی او شد جوینی
به صدق گفته هایش هست ایقان
ادب دان و مورخ بود و باقی ست
از او تاریخ خون بار مغولان
بیا ای دل بکن یاد از" جوینی"
وزیری لایق ومردِ سخندان
بخوان "تاریخ بیهق" را و تحسین
بکن بر "ابن فندوق " از دل و جان
"رُمان" با "دولت آبادی" بهاء یافت
"کلیدر" شاهکار هرچه رُمان
ببین در "جای خالیّ سلوچش"
نشانِ مردمِ بیگانه با نان
به شعر رودکی در رقص و آواز
همه جسمم، همه روحم، همه جان
به خاکت رابعه، عشق آفرین شد
به عصرِ او، کجا این بوده امکان؟
به اکسیرِ هنر آن ماه گویی
لطیف از پرنیان بودی دو چندان
ولی با این همه، در گاهِ پیکار
به مانندش نبوده کس به میدان
زنی معشوق خود را می رباید
به میدان نبرد از چنگِ گُردان
به "بکتاش" او دل و دین داد و افتاد
درونِ آتشی، از عشقِ سوزان
به جُرمِ عاشقی در خون تپیده
خداوند سرود و عشق و عرفان
خراسان را ، خداوند شرف بود
شهیدِ اولِ بلخَت ، زِ " نِسوان"
چه جانسوزست مرگِ سرخِ عاشق
که کوه از غم شود چون برگِ ترخان
مرا باشد دعایی، در سحرگاه
الهی، عشق را از ما مگیران
مئی ده ، تاکه بی تاوان رَوَد غم
که جان ها غم ز ما گیرد به تاوان
خراسانا ،خراسانا ،خراسان
برآمدگاهِ عشق و شیدِ تابان
تو را گفتن، سرودن، وصف کردن
الا ای خاکِ پاک من، نَبِتوان
به گردون کی فروشم خاکِ خیام
فدای او همه گردونِ گردان
که دانش ریزه خوارِ سفره اوست
جهان دارانِ دانش گردِ آن خوان
شرابِ جامِ جامی هر که نوشد
به مستی رَه بَرد تا کشور جان
سرودِ عنصری دارد چه اعجاز
به طبعِ مُرده بخشد آبِ حیوان
غزال وحشی عشقت غزالی
به کوی عشق و جانش پای کوبان
ادیب وعارف و آدم ، سنایی
بخیلان را که دل از اوست بریان
به اَقرانش ندیده چرخِ گردون
که بر نفسِ ستمگر ، گشته اِقران
بخارا، شاد زی، از ابن سینا
ز حکمت او بود رُکنی زِ اَرکان
همه دانا از آن فرزانه ی عشق
"همه دان" را گواه آورده بُرهان
به حیرت مانده ام از بوسعیدت
نبُرد و بُرد قومی از بَرَش نان
به عصرِ خود، به چشمِ خویش دیدم
برای نان که عرفان بود دکان
به دارِ عشق تو مردان مَردَت
به مُلکِ « باشتینَ ت » سربداران
که این قومِ بزرگِ دار بر دوش
گرفته خاکت از غولِ بیابان
به پندارم اهورایی سرایی
اهورایی، اهورایت نگهبان
خراسان ای مُقامِ رادمردان
به بدخواهان نخواهی داد جولان
در آویزد هر آن کو با تو پنجه
ندارد حاصلی جز آه و حرمان
بپَروردی ابومسلم، به تدبیر
بتازد تا ز بَر تازی ، بدان سان
هراسان رفته از کشور چو گردی
ز نادرشاه تو "اشرف" به " افغان
به غیرت منزل خورشید پیمود
سرا آشفته بود و داد سامان
چو ظلم روس وعثمان کرد طغیان
بر آورد او دمار از روس و عثمان
ولی با این همه بر "هند" بَد کرد
چپاول را چه باید کرد عنوان؟!!
به دهلی کُشت نادر تا توانست
ز خون یک شهر شد دریای عمان
شه هندو که شد تسلیم نادر
به فرمانی گرفت آن ظلم پایان
چنان سرعت به فرمان بود، گویی
که بادی بَروَزَد بَر برگِ قَضبان!!
پس از آن این مَثَل در هند باشد:
«مگر از نادری داری تو فرمان؟!»
به عصیان، تیغ بر چشم کسان بُرد
دَریدَش سینه آخر تیغِ عصیان
ولی ای پادشاهِ فتح و توفیق
نباشد کس تو را همپا و همسان
مبادا جانت ازغم ها پریشان
به دور از جان تو اندوه و احزان
چه باید کرد؟ این قانون چرخ است
گهی شادی در آن ، گاهی که افغان
به قصدِ غارتِ آرامِ دیگر
چو نادر رفت، آمد انگلستان !
نی ام خشنود از غم های هندو
مبادا این ستم هرگز به دوران
هرآن کس ظلم را نیکو شـمارد
حرامی خورده او شیری ز پِستان
خدا را آرزو دارم که روید
گُلِ وحدت، جهان گردد گلستان
به گوشم می رسد از باره ی نور
صدای انفجاری در مزینان
گرانقدری که قدرِ خود گران داشت
گرانسنگی که بر ما گشته ارزان
تپد آن آسمانی قلبِ تاریخ
درونِ پیکرِ فریادِ دوران
به ظلم آری نخواهم گفت، آری
سرودِ قلبِ تاریخ است این، هان
دگر مانند او مادر نزاید
کجا مانند او می بینی الان؟
گران لفظِ دَریِّ ناصرِ تو
قَبای نور باشد بر قُبادان
به پای خوک ها هرگز نریزد
گهر های دَری را گر دهد جان
به نفس خیره پیروز است "ناصر"
ازاو بر خویش نازد خاکِ یَمگان
"اگر شیراز پروردَه ست" سعدی
تو پروردی" نَزَاری" در" قَهسـتان"
خراسانی ست " مولانایِ بلخی "
به تاریخ این حقیقت هست عریان
پدر از بَلخ و ضِدِ ظلم و بیداد
بَری از دولتِ " خوارزمشاهان"
از این رو ترکِ موطن کرد با غم
به " قونیه" به رنج بگرفت اسکان
ادب آموزگارِ ما بهار است
دبیر نظم و من طفلِ دبستان
قصیده بار دیگر قد برافراشت
از او، تا جاودان ماند در اذهان
به بَر دارد گهر ری از خراسان
تبرک گشته خاکِ ری ز ایشان
فروزانفر" ادیبِ بی بدیلی ست"
بزرگ استاد دانشگاهِ تهران
هنر تا زنده در مُلکِ "کمالم"
بشد از کِلکِ آن مَردِ هُنردان
بسی صورتگرانِ چین، به حیرت
همی بگرفته انگشتان به دندان
به نیشابور تو، جان بُرد و جان داد
هنرمندِ فَرهمَندِ فَراهان
اگر چه زاده ی تبریز باشد
کُلِنِل، شیر مَردِ آلِ پسیان
برای اعتلای میهنِ پاک
سرش را داد در اطرافِ قوچان
به عطارت عطارد مانده مبهوت
دل پروین ربوده پیرِ مستان!؟
به رودی زهره او را در سرود است
به یغمایَ ت درود آورده کیوان
بدیدم خشت مالِ شاعری را
به سال شصت و یک در ماهِ آبان
به پایِ دوستان گر جان نهاد او
نبودش ذرّه ای امیدِ جبران
فرود آمد به گاهِ کار بر خاک
عرق های جبینَ ش مثلِ باران
مُتکایش ز خشت و بستر از خاک
چنین قصرِ اَمَل را کرد ویران
مرا بود او رفیق و پیر و استاد
از او شد مشکلاتم جمله آسان
من او را شاعری آزاده دیدم
که بود از مدح، چون آهو گریزان
از آن مَردِ شریفِ نیک پندار
نه من، حتا فلک هم بود حیران
که تا مردم بَری گردند از او
"ستم" دیوانه می خواندش به بُهتان
زده بر پیکرِ آن نازنین سنگ
سفیهانی به هر کوی وخیابان
ندانستند آن موج آفرینان
کجا ترسد زِ موجی مُرغِ طوفان
نه بهرِ نان خدا را می پرستید
نه از شوقِ بهشت و حور و غِلمان
به سختی نان به کف آورد یغما
به سیمایش همه گِل بود و سیمان
زِ بَر می خواندآیاتِ الهی
سحرگاهان، چو مرغانِ خوش الحان
همانا او به دانایی کشیده
به اسلام ریایی خطِ بُطلان
به دیوانِ عدالت، مرد یغماست
که عجزِ خود بر او می بُرد دیوان
از او درگوشِ من این پند باقی ست
زتو خواهم جوان، گر داری اِمعان
که تا چرخَ ت نرنجاند تو را تن
تن خود را به کار، آری برنجان
ز خوی زشتِ حیوانی حذر باد
قفس را نیست هرگز جای انسان
نشاید بود در خاکِ خراسان
که زندانی و زندانبان و زندان
عزیزا، ای جوانِ کوی خورشید
بزرگا، رهروِ راهِ نیاکان
نِگر ایران فضایی تازه دارد
فضا را در نوردیدَه ست ایران
تو را چوگانِ توفیق است در دست
دلیرا، با هوشا، این گوی و میدان
به زیرِ بارِ بیگانه ، مَبَر دوش
که دشمن می نَهد بر دوش پالان
به دالانِ سیاست، پا مَنِه، زانک
شرف خواهد ز تو دلالِ دالان
به یاران بهاری دل سپاری
قوی گردی و دورازضعف و خذلان
بهار از پی بَرت آرد که گرما
ره آورد خزان باشدزمستان
مبادا دیو پنداری فرشته
مبادا ظلم را خوانی تو احسان
مبادا گُل به خواری بر کشانی
مبادا خار جایِ گُل ، به گلدان
تو را گر دیدگان دشمن شناسد
نبیند مردمان، ایرانِ ویران
به همَّت کاخِ دانش را بنا کن
بماند تا ابد این سخت بنیان
تو قَدرِ دین خود، آنگه بدانی
که بر چشمان نهندش، جمله ادیان
دویی بگذار و با وحدت قرین شو
فروریزی چنین، بنیان شیطان
چراغ وحدت آخر روشنی یافت
به یک گام از خراسان تا مریوان
همانا دیده اند و دیده ام من
سیاهین پرچمی بردوش خوبان
بر اوجِ پرچمِ آنان ، چه زیبا
سرودِ عشق و آزادی نمایان
سمرقند و بخارا، مرو و غزنین
هرات و بلخ، این شش بخش استان
قسم برعشق ، من با این قصیده
بدون جنگ آرم بر خراسان
مخور غم، قند ها از ما گرفتند
دوباره قند ها آید به قندان
به هر شام و سحر دارم دعایی
الهی غم از آن سامان بگردان
به ذرّه، ذرّه خاکِ مُشک بویش
به مهرت؛ بذر شادی را بیفشان
به درگاهِ سخن، دَربانی ام دِه
که آنم به ز صد مُلکِ سلیمان
که درگاهِ سخن را شأن این بس
سلیمان سر بَرَد بَر خاکِ دربان
چراغ راهِ من شعرِ کهن باد
فروزان باد یارب، آن فروزان
دِژِ نیمایی ام چون کوه مُحکم
کهن را بوسه ی نیماست، دژبان
نی ام شاعر ولی با شعر دمساز
نمودم بارها این نکته اِذعان
خدا داند که در عالم ندارم
به غیر از دفتر شعری به اَنبان
مرید همتِ مسعود شاهم
به وحدت هستم از مستانِ ایشان
سُکانِ کشتیِ نَفسَم به دستش
اگر بحر هوس می کرد طغیان
بزرگی بود او دردیده ی من
ابر مردی، سخندانی، سخنران
بجز ایزد، نمی ترسید از کس
نشد در زیرِ تیغ ظلم، لرزان
به شوقِ وحدتِ ادیان، به گیتی
مرا جاری بوَد خونی به شَریان
شعوری جُسته ام در ذرّه ای خُرد
که شرح آن نمی گنجد به دیوان
به سیم و زر نبستم دل، که دیدم
برون آرد ز کف دستی به یک آن
خجل زین شعرِ نا قابل به توسـم
بسان زیره ای بُردن به کرمان
زِ صد جز یک نگفتم از تو ای پاک
که نتوان این حقیقت کرد کتمان
بمانا، تا که این چرخ است گردان
فری باش و فری زی و فری ، مان
کریمان حاجتِ خورشید دادند
مرا رازی بود در سینه پنهان
ز اوجِ چرخ "طارق" می سراید
مپوشان چشم، هرگز از خراسان
طارق خراسانی
پ . ن
[1] .کتاب مجهول المؤلف حدود العالم کتابی است درباره جغرافیای عمومی که در سال 372 قمری تألیف شده و به امیر ابوالحارث محمد بن احمد از سلسله فریغونیان که در گوزگانان حکمرانی داشتهاند، اهدا شده است. (احتمال می رود ابوالحارث محمد بن احمد بن فریغون پس از آنکه دریافت زمین گرد است و برگرد خویش می چرخد دستور تحقیق و تدوین کتاب حدودالعالم را صادر کرده باشد، زیرا کتاب به او اهداء می شود )مینورسکی ترجمهای دقیق و ادبی از این کتاب کرده است؛ زیرا این کتاب یکی از نسخ منحصربهفرد و از کتب اولیه نثر فارسی است. قدیمیتر از شاهنامه فردوسی است و کلمات و ترکیبات آن بسیار جالب و قابل توجه است. مینورسکی ابواب و فصول این کتاب را شمارهگذاری کرده (1 ـ 61) و ذیل هر فصل مطالب مختلف و بخشهای جداگانه، شمارههای جداگانه دارند. سخن اندر دریاها، سخن اندر جزیرهها، سخن اندر رودها، سخن اندر کوهها، ناحیه تبت، ناحیه چینستان، ناحیه یغما، ناحیه غوز، ناحیه خراسان، ناحیه حدود خراسان، ناحیه خفجاج، ناحیه سند، ناحیه ماوراءالنهر، ناحیه دیلمان، ناحیه عرب، ناحیه شام و .... برخی از عناوین فهرست این کتاب هستند.
حُدودالعالم من المشرق الی المغرب، (معنی: کرانههای جهان از خاور تا باختر) از کتابهای منثور فارسی سده ۴ ق(۳۷۲ ق برابر با ۳۶۱ ش و ۹۸۲ م) است. حدودالعالم با یافتههای امروزی، نخستین کتاب جغرافیا به زبان فارسی است. این کتاب در رابطه با شکل و موقعیت کره زمین، جغرافیای عمومی، به ویژه جغرافیای سرزمینهای اسلامی است.
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است