درد آمد یک قصیده غم سرم پاشید و رفت

مثنوی وارم همه شادی به جان نوشید و رفت

خصم مادر زاد من  تا دید اندوهِ دلم

در دلش خوشحال بود و ظاهراً نالید و رفت 

شاد دیدم یک رباعی را... ، که از خیام بود

تا مگر از غم رها سازد مرا ، کوشید و رفت

بخت را نازم به بر... شولای نیمایی به تن

او تمام غصه هایم را به تن پوشـید و رفت

داد زد فردی بیا شعرِی زُلال آورده ام

وَه چه شیرین با زلالش بر دلم رقصید و رفت

نو عروس شعر... آری آن پریسکه شادمان

دست من بگرفت و بر غم های من خندید و رفت

حافظ آن شاه غزل... تاج مُرَصَّع بر سرش

داد فرمان نهایی تا غمم فهمید ، و رفت

لشگر شعر و ادب کاخ غمم را زیر و رو

کرده بود و غم ندانستم کجا کوچید و رفت؟!

طارق آمد با مخمس های شیدایی، سـرود

«خوشه خوشه بوسه آوردم» لبم بوسید و رفت

 

11 تیر ماه 1394 طارق خراسانی