از آستین غیب...،تو دیدی چگـــونه دست

بیرون در آمد و بُت و بُت واره ها شکست؟

 

ما می رویـم و ...پنــد به آینــده می دهیم

آری، به بُتگــر و ... بُت بان و بُت پرست

 

از کــــوچه هــای تنگ جنــایت اگـر روید

بی شک کـه ضربه های خدایی هماره هست

 

نازم به آنکه بنده ی زور و زری نشد

مردانه بند های تعلق ...  ز پا گسست

 

فرزانه یار من، که بـود پیرِ می فروش

آخر به جامِ باده ی جان، بی خبـر نشست

 

گفتم حدیثِ عشــق بخوانم، به خنده گفت

طارق بنوش باده که خوانم به گوش مست!

 

طارق خراسانی