بیکرانِ بوسه ها را زیرِ باران یافتم
از کف دستی نه کف، آری نگر جان یافتم
لعلِ رخشانی به از لعلِ بَدخشان یافتم
همچو غواصانِ بیدل رفته ام در بحرِ عشق
با رفیقان سفر دُرِّ فراوان یافتم
آنکه پُل بر بست بادستش نه من بودم، ولی
دست هایی بک بکا، در زیر ایوان یافتم
من غلامِ شاهِ شاهان جهانم بی خبر
این مقام از درگهِ شاهِ خراسان یافتم
سال ها گشتم به جان، بویی نشد حاصل مرا
ای که می گویی بیا آثارِ انسان یافتم
هر کجا رفتم بجز زلفِ پریشانی نبود
خلقِ غافل از خدا را بس پریشان یافتم
زیر باران محبت های داداری شدم
بیکرانِ بوسه ها را زیرِ باران یافتم
گر فراوان شد به بازار ادب خرمُهره ها
صیرفی را گو بیا دُرّی درخشان یافتم
گوهر شعر و ادب را در خراسانِ وجود
از دعای خیرِ شوقِ پیرِ مستان یافتم
گوهر الله است پیرِ سربدارم تا ابد
هر چه دارم من که از آن مَردِ یزدان یافتم
از شعور ذرّه ها پی برده بر عرفانِ ناب
چون به کُنه ذرّه غوغایی ز عرفان یافتم
جانِ پاکی دیده ام با چشم جان در ذرِّه ها
آن که ناپیدا بُد از چشمِ جهان، آن یافتم
هان که باشم خویش را بالا برم از دانشی؟
این شگفتی ها هم از آیاتِ قرآن یافتم
حسرتِ ابیات تر را تا به کی باید خوری
در سحرگه در سرای جانِ جانان یافتم
در قصیده راِهِ خاقانی روم با پای جان
وه شکوهی را که در دیوان خاقان یافتم
از جهان سیرم که این در کودکی آمد پدید
پنج سالم بُد جهان را دشمنِ جان یافتم
من تعصب را به یمن عاشقی دادم به باد
گر چراغ معرفت ، در دل فروزان یافتم
آدم نادان کجا و دانشِ مرغِ هوا
کان فراتر من ز انسانهای نادان یافتم
عاقبت تشتِ طلا را زد به سانِ انوری
آنکه را پچ پچ کنان در نزد افغان یافتم
ناسزا گفتند و طارق خم به ابرویش نبُرد
در سکوتی، گنجِ بی پایان به پایان یافتم
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است