عشق میخوانم و جز عشق دگر هیچ مگو
یار فرموده سفر...، جز ز سفر هیچ مگو

غم اگر می رسد از راه، سلامش مکنید
لب چو بگشود، زمن تیغِ تَبَر، هیچ مگو

در دلِ چرخ که نُه ماهه شده فصلِ بهار
جز ز فارغ شدنِ طفلِ ظفر...، هیچ مگو

غزلی هست بخوان،فصلِ طرَب آمده است
در چنین فصلِ خوشی جز ز هنر هیچ مگو

از گُهر، دشت و دَمَن پُر شده، دیده بگشا
روز نوروز شد و جز ز گهر، هیچ مگو

بوسه گر می طلبد دلبرِ شیرین سخنی
زان حذر باز توان کرد مگر...؟هیچ مگو

ناصحم در پی می، جامـه دَران آمده است
طارقا، باده بنوش و زِ خطر...، هیچ مگو

اسفند 1392
طارق خراسانی