بهار می رسد آخر، کمی تأمل کن
هنوز در دلِ زارم، غمی گران باشد
برون شود ز دلم، گر خدا بر آن باشد
قسم به عشق دلم در خیالِ خدمت بود
که درد آمد و پاداش دل چنان باشد
گله زِ یار؟! نگارم جنایتِ محض است
که شُکرِ نعمتِ غم، کارِ عاشقان باشد
به صبر باید و اینم بشارتِ یار است
که صبر تلخ و به پایان عسل چکان باشد
تو ناصحا بَرِ نان باش و من پی دلبر
مرا همین بِه و بِه برِ تو خود همان باشد
به ناتوان تو مَبَر دستِ زور ، آگه باش
خداست دستِ دلِ آن که ناتوان باشد
دلت ز تنگی زندانِ عقل اگر خونست
به بحرِ عشق دل آور، که بی کران باشد
بهار می رسد آخر، کمی تأمل کن
هَزارِ بوسـه ی من، گر تو را خزان باشد
زِ مَه رُخان نکشد دست دل، اگر روزی
که پشتِ طارقِ سرگشته چون کمان باشد
طارق خراسانی
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵ ساعت 17:42 توسط ...
|
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است