بیا ز بُخل و شقاوت که حاصلش کیـن است
رهـا کنیم دل و جان...، کـه آفتِ دیـن است

تو کارِ خویش به ایزد سپار ودل خوش دار
قسـم به عشـق...، که آئینِ عاشقی این است

هـزار درد و مصیبت...، کشــیدم از مَردم
مـرا کـه خـدمتِ آنان...، هـنـوز آئیـن است

نگــویمـت کــه زِ پــرواز در گـــذر...، امّا
کــه گـاه...، مصلحتِ آدمی، به پاییـن است

به جان دوست، زَر و سیم شادی آور نیست
به شـادمانی فقـرم...، غنی که غمگین است

دعـا کنیم به عالم...، که عشق و شــادی باد
بر این دعــای مقـدس...، سـپاس آمین است

به ســوی عشــق بیـا...، تا کـه عـزَّتی یابی
شکوه و عـزَّتِ فرهـاد، عشـقِ شیرین است

پیـــاده گاه ...، به تدبیــر می کنـد شَـه مات
ســوارِ چابُکِ شطـرنج، گرچه فرزین است

تو زلف یار، به کف آوری...، ولی با صبر
اگـر که زلفِ پُراز چینِ یار، در چیـن است
 
طارق خراسانی