شعر خوشه ای

سلام ای نو جوانانِ سحر خیز

سلام ای عاشقان، از عشق لبریز

سلام ای نسل سوم  وی چهارم

خراسان مرد من، فرزند تبریز

سلام ای روحِ آزادی این مُلک

چو شمشیری به دشمن مانده ای تیز

سلام ای کُرد بچه ، شوقِ اهواز

سلام ای زاهدانی  عشقِ من نیز

سلام ای دختران دشتِ آهو

زِ ری تا گرمسارانِ دلاویز

سلام ای چابهاری طفلِ دلبند

به کار علم و دانش چابُک و تیز

سلام ای اصفهان، فرهنگ ایران

مدال افتخارت، سینه آویز

سلام ای لُر، فروغِ دیده ی من

که "هستی" پیش چشمت باد، ناچیز

سلام ای دلبرِ گیلانی من

که عمری با ستم بودی گلاویز

سلام ای دخترِ مازندرانم

رُخَ ت پوشانده ای از دیده ی هیز

سلام ای ترکمن مردِ خطر خیز

به مستی باده ای در ساغرم ریز

»

سلام ای شوقِ ایران، گوهرانم

سلام ای مرز بانِ  پُر توانم

گذشت آن روزگارانِ سیاهی

به پایان شد که دورانِ  تباهی

که اسکندر به عشقِ دخترِ شاه

ز یونان خیزد و آید به درگاه

به حیرت مانده ام آه ای خراسان

 به خاک تو ستم می داد جولان

درودا بر تو ای فرزندِ تدبیر

بنازم بر تو و شه نامه ات پیر

ابوالقاسم همان فردوسی پاک

ز غم ها سینه اش نی یک که صد چاک

کتابش داروی غیرت، شرف باد

که رحمت بر وجود پاکِ وی باد

»

نشسته گوشه ای،

 تنهای تنها

گریزانم،

گریزانم ز تن ها...

«

"در آرنگ آتش و تازیان

از سوهش سخت سالیان ...

با خسته ترین تجسد آناهید

در اشک ایزدان

 قنوت غوغاگر هجومی تلخ...

از جبر جنون بار مغولان

تا هنوزها جاریست...،

چون عنفوان واژگونه ی جنایت هر تاریخ،،،چنان

سرد و سرشک نشان

...

از سینه ی سرخ این خاک

تا تمدنی ویران

از تاخت هایی خون آلود

موج در موج

با طوفان های مسکوت درین شریان

و شهیق دردناک جهلی عیان...

.

.

.

سوگند

به قلمهای جوشنده ی بلند ،

سوگند

به کتابت قدسیان اکتشاف ،،،،

بند به بند

و فیروزه ی کیان - پژمرده ی لبخند

خاکستر به خاکستر

آه به آه

بر سرو ُ

سپیده دمان ُ

مغرب غم انگیزت

گریستیم...

ای شکوه جاودان ....

سرزمین مادری

ایران ...[1]"

چنان آشوب در دل می زند چنگ

که نفرت دارم از جُرثومه ی جنگ

»

«سایه ای شوم روی گربه دوید

سرو گرگانج سوخت در پاییز

سرکشید اختناق،ایران را

توی فنجان چکمه ی چنگیز

 

چنگ زد تیغ بر رگِ اترار

آن طرف ری نشست و زانو زد

روسری از سر حرم افتاد

جیغ...بر خنده های بانو زد

 

جای فرمانده حیف خالی بود

در فراری که رنگ خون میزد

گربه در گردباد می رقصید

آسمان فال بدشگون میزد

 

سی و هشت آفتاب، خونی شد

تب مرز وطن به روی حاد

شب خونبار وحشی سوم

عاقبت قلعه از نفس افتاد[2]»

 

شیخِ عطار آخرین بیتَ ش

بربریت به کاهدانی بُرد

خونِ او را کرامتی جاوید

بربریت به سُخره ای می مُرد

 

»

مغول رفت و ز رَه آمد که افغان

دوباره مرگ و خونریزی و افغان

به حیرت مانده از محمود و اشرف

از آن موج غم و دریای خون کف

«

زن و زر،

در اندیشه ی فاتحان... ،

اسکندر را سی و پنج تن طلا!!

و دختر پادشاه...،

عرب،

نهصد شتر زر و سیم...

و شصت هزار زنِ جوانِ اسیر را

آیا کفایتی بود...؟!!

دویست سال استیلا!!

و چهار قرن سایه های شوم بیگانگان زرد اندیش...!!

»

به او گویم که دیده حال و روزم

عجب نبوَد که چون شمعی بسوزم

دلم خونست، از آن خوابِ غفلت

شهنشاهان ایران را بلاهت

سی و شش سال، ما و نسلِ آخر

پی دین بوده و فرمانِ داور

نگه کن سرزمینَ ت را تو طارق

چگونه شد به سختی ها که فائق!!

به لطفِ ایزد و غوغای فرهنگ

تو خرسندی و دشمن رُخ پُر آژنگ

غمِ نان هست، در آن سوی تحریم

بر این غم از منَ ت صد باره تکریم

گرسنه هستی و رویَ ت چو خورشید

وجودت بارِگاهِ عشق و امید

بصیرتخانه شد دل های عشاق

شکوهت سر برآورده ز آفاق

سگ و گرگی به هم پیوند دارند

به نابودی ما سوگند دارند

ولی این اقتدارِ ملی ماست

که از بطنِ شرافت قامت آراست

وطن را ارتشی اینک پدیدار

شد از قومی که می خواندش ستم، خوار

ببین رادارِ ما، از ملتی مَرد

به کیلومتر دو و پانصد  رَصَد کرد

به پَهبادی فضا را چون عقابی

گرفته زیرِ پَر، آنگه که خوابی

اگر دشمن بپا خیزد پی جنگ

نه یک صد ها هزاران لشگر و هنگ

زِ هر گوشه به تکبیری بخیزند

به غیرت ، خونِ دشمن را بریزند

بخوان با من تو بیتی جاودانه

ز فردوسی ، سرودی عاشقانه

»

«چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بَر زنده یک تن مباد»

 

طارق خراسانی

....

پ . ن

[1]. از : خانم نسترن طالبزاده

[2]. از : خانم اعظم حسن زاده