آوازه خوان عشق
از: خانم غزل آرامش
از حجم بى نهايت درد دلت نترس!
در سينه ى ستبر تو الگوى كوه هاست
وقتى تمام زندگى ات مى شود: سفر
يعنى كه اوج قصه ات آن سوى كوه هاست...
دردت اگر به بند جنون مى كشد تو را
بگذار پيش سركشى ات كم بياورد!
هر بار باختن به قمارِ پريدنت
شايد برات ، برد مسلّم بياورد
در هر پَرَت حكايتِ سيمرغ مى تپــد
حق تو نيست حصرِ قفسهاى آهنـــى
يك روز آن كه بال تو را چيد و دود كرد
افسوس مى خورَد؛ و تو لبخند مى زنى...
روزى كه آفتاب، حضورى هميشگى ست
شبهاى سرد، خاطره اى دور و نخ نماست
در بسترى به گرمىِ آهى كه مى كشى
زيباترين عروسىِ دنياى قصه هاست
مثل شبى كه درد دلش پيش ماه ماند
در جوى هاى جارىِ قلبت وضو بگير
قامت ببند روبه تپش هاى سرخ رنگ
از سايه هاى موذىِ ترديد، رو بگيـــر
دنيا مسير قاصدكان مسافر است
در امتداد لمس سرانگشتهاى خاك
يك روز مى رسد كه به عنوان پيشكش
تقديم مى كنى همه ات را به پاى خاك
وقتى درست، نقطه ى پايان قدرتت
آغازِ يك غزل بشود با زبان عشق
ديگر بعيد نيست كه با شعرهاى خيس
در زير آب باشى و آوازه خوانِ عشق...
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است