این اثر هدیه ی گرانبهایی ست که اعظم الشعراء به رسم یاد بود به بنده عنایت کرده است.

با سپاس از آن مهربان ، شاهکارش را  با افتخار در این وبلاگ  نمایش داده و بر لوح دل آن را حک خواهم کرد.

 

روی فیروزه ی دو چشمانت

عشق مشغول طرح وحکاکی ست

 

آنقَدر سمتِ شان قدم زده ام

آسمان روی فازِ شکاکی ست 

 

شانه ات حجمِ کوه بینالود

قامتت بیستونِ بی تکرار

 

نفست عطرِ ویژه ای دارد

مثلِ اطرافِ صبح شالیزار 

 

کفِ قلبت شکوفه ی باران

قد کشیده، خلیجِ احساس است

 

سینه ات را کمی نمی فهمم

به گمان از تراشِ الماس است 

 

ساده ای، رازِ تو فقط عشق است

خوش سلیقه، چقدر بی تایی

 

و پر از رمز ، مثل نقشۀ گنج

سخت و سنگین به دست می آیی 

 

با شکوهی،  شبیه سرداری

که پس از فتح نور ، می آید

 

مثلِ فرمانده ای اساطیری

که شبی، با غرور می آید 

 

شعر در ریشۀ تو، گل کرده

غزل، از آب چشم تو خورده

 

مثنویِ زلالِ لبخندت

عشق را تا هزاره ها برده 

 

ای نمادِ نجابت احساس

رَدِ چشمت، گواه پاکی ها

 

اسوۀ نور ، نوش قلبت باد

لحظۀ خوبِ عشق ناکی ها 

 

متولیِ هرچه حس قشنگ

بانی حالِ خوب احوالم

 

روی دستِ ستاره خوابم کن

بی تو من بر مدارِ جنجالم 

 

سایه ات مستدام ای خورشید

گرچه نامت ستارۀ نور است

 

شب شکن اوجِ عشق می تابی

چشمِ بدخواه از دلت دور است