دلم غريق دلاويز عطر شب بو هاست
مسير هجرت انديشه ي پرستو هاست

هنوز دستِ دلم بی خیال سنگ انداز
گرفته خانه به هر شانه ای که گیسوهاست

برای زخمِ دلِ من مگو طبیـب آید
نگاهِ شوقِ توام بِه زِ نوش دارو هاست

برای شهدِ کلامت همین سخن کـافی ست
حلاوتش که فراتر ز شَهدِ کندوهاست

به مولیانِ نگاهت که پرنیان باشد
به زیر پایم اگر ریگ های آموهاست[1]

حریصِ چرخ که صد برج دارد و بارو
هنوز چشم حریصش به برج و باروهاست

به شطِ عشقِ تو پرواز می کند طارق
به قایقی که دو دستـش به جای پاروهاست

طارق خراسانی

..................

پ . ن

آمو. (اِخ ) رود آموی . آمُل . آمویه . جیحون . آمودریا. اُقسوس . آمون . آب . رود. آبهی . نهر. ورز. || نام شهری بکنارجیحون . آمُل . و نام قلعه ای هم بدانجای :

ریگ آموی و دُرُشتی های او
زیر پایم...، پرنیــان آید همی 

پرنیان. حریر منقش ، دیبای چینی . 2 - پارچة ابریشمی گل دار. 3 - پردة نقاشی .
مولیان .(اِخ ) ناحیتی است ، رود لمغان از حدود آن [ از حدود ماوراءالنهر ] گذرد به نزدیک رخد. (حدود العالم ). با توجه به نوشته ٔ "صاحب حدود العالم" شاید جوی مولیان شعبه ای از رود لمغان بوده است یا رود لمغان در آنجا این نام می گرفته است ..

[1] .معنی بیت:
قسم به رودی که همچون مولیان از چشمان تو جاری ست(کنایه از اشک فراق است)، به عشق وصال تو ریگ های زُمُخت و آزار دهنده رودِ آمو در زیرِ پایم، چون پرنیان خواهد بود. ( برای رسیدن به وصال تو تمام سختی ها را به جان خواهم خرید)

بارو. (اِ) حصار.

بر قله ٔ آن قلعه که قدر تو نشیند
از قلزم قاف است بر آن خندق و بارو.

بود نخست قدم پاسبان قدر ترا
فراز کنگره ٔ این هفت حصن نُه بارو.