تو را ندیده به دیده، به چشمِ جان همه دیدم
به گوشِ تن نشنیده، صدای تو بشنیدم


به پَرده های حجابت، چه پَرده ها که دَریدم
به بوی خلوتیانت، چه خلوتی که گُزیدم


چو راز سینه بگفتم، به پیرِ باده فروشم
بنوش باده بگفت و بسی که باده کشیدم


به دیده گر چه ندیدم تو را، ولی به نهایت
به ذرّه ذرّه ی هستی، نشانه های تو دیدم


خبر زعالم بالا، میسَّرم نشد آخر
حضیض لذَّت دنیا، که راهِ خانه بُریدم


ز بارِگاهِ طریقت، رسیده ام به حقیقت
لباسِ عافیت آنجا، به یُمنِ باده دریدم


چه بار های امانت، به دوشِ من بنهادی!!
خَمید بار و تو دیدی، که بُردم و نَخَمیدم


حدیثِ گریه سرودی، حدیثِ ناله شنیدم
به گریه های شبانه، به دشتِ ناله دویدم


به انتظار تو گفتی : « بمانم  » و همه ماندم
به بامِ حسرتِ عشقت، نشستم و نپریدم


چه روزگار سیاهی، مرا که بی تو سَر آمد
چه زَهر هاي هلاهل، ز جامِ هجر، چشیدم


به کوچه باغِ دل من، مخوان سرودِ جدایی
که دردِ بندگی ات را، به جانِ خسته خریدم

طارق خراسانی