حدیث عشق

حدیثِ عشق، قلم را که بر نمی تابد
به عشق رفته بجز عشق، سر نمی تابد
دری که عشق ببندد، سپاه عالم را
به پایه اش زچه آری؟ که در نمی تابد
اگر که برق زَری دیدگان به خود دوزد
بـه چشمِ مردمِ آزاده ، زر نمی تابد
حریص چرخ، کمر را چه خوش برقصاند
مرا که جز به نگارم کمر نمی تابد
گواه شعرِ تَرم را حکایتی زیباست
به دستِ خلق، مگر شعرِ تَر نمی تابد؟
چراغ دین و هدایت به بوم و بَر روشن
به ذهنِ خامُشِ خفاش، گر نمی تابد
به چشم خفته در این دهر، این عجب نَبوَد
ستاره ی سـحری در سحر نمی تابد
طارق خراسانی
+ نوشته شده در جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰ ساعت 7:55 توسط ...
|
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است