تا نفس هست ، به غیر تو مرا یاری نیست
تا تو هستی دگرم با دگران کاری نیست

چشم مست تو ندانم چه شرابی نوشید
بار ها سر زده ام در بر خماری نیست

بی تو در خانه، همه پنجره ها می گریند
زندگی در پس پستوی دل، انگاری نیست

دیده ام شاد از آن بود که بودی در بر
دیده را بی تو دگر کار به جز زاری نیست

هر چه آوارِ غمی بود به سر آمده است
سایه ی مهر تو باشد، غمِ آواری نیست

من اگر بد، تو ببخشای که عالم دانند 
در گلستان محبت، گلِ بی خاری نیست

 «عشق می ورزم و» دانسته ام این غوغاگر 
جز به شادی، پی اندوهی و آزاری نیست
 
دلِ بیمار به چشمانِ تو زنده است، مبر 
گهران را، بجز آنم که پرستاری نیست

طارق خراسانی

4 اردیبهشت 1401