شاهکاری از حضرت استاد ابراهیم حاج محمدی 

 

ای که ایمان مرا عشق تو بخشیده ثبات
یٰا قَتِیلَ الْعَبَرٰات
بفدای تو مرا هر چه بنین است و بنات
یٰا قَتِیلَ الْعَبَرٰات

می ستاید ملکت یکسره چون در ملکوت
شده دل بسته‌ی خوت
قبله گاهِ دل من هست فقط کرب و بلات
یٰا قَتِیلَ الْعَبَرٰات

تویی ای ماه جگرگوشه‌ی زهرای بتول
«قرّةُالعَینِ»رسول
بوده آغوش نبی مدرسه‌ی نشو و نمات
یٰا قَتِیلَ الْعَبَرٰات

پدرت حیدرِ کَرّار که قد کرد عَلَم
دل رصد کرد عَلَم
لات برچیده بساطش شد و عُزّی و منات
یٰا قَتِیلَ الْعَبَرٰات

غرقِ عشقت منم و سینه گدازم هوست
چه ببازم؟هوست
چه کنم گر که به دادم نرسی حینِ ممات؟
یٰا قَتِیلَ الْعَبَرٰات

به تولای تو ما دل بسپاریم به عشق
پُر عیاریم به عشق
به ولای تو برازنده‌ی ما هست صلاه
یٰا قَتِیلَ الْعَبَرٰاتْ

تا ابد در دل من هست غم و رنج و عذاب
دل من هست کباب
اهل بیت تو چو گشتند اسیر الکربات
یٰا قَتِیلَ الْعَبَرٰاتْ

«خون خورم در غمِ آن طفل که جای لَبَنَش»
شده پرخون دهنش
زده تیرش چه کسی؟ آن که پلشت است به ذات
یٰا قَتِیلَ الْعَبَرٰات

ابنِ ذی الجوشن اگر کرد تو را قطع نفس
شمر آن بی همه کس
نکند اینکه شفاعت کنی‌اش نزد خدات
یٰا قَتِیلَ الْعَبَرٰاتْ

لعنتش باد نثار آن که جفا کرد به تو
نه وفا کرد به تو
کرده هر کس که در آن عرصه‌ی پیکار رهات
یٰا قَتِیلَ الْعَبَرٰات

تا ابد بی برو برگرد تویی زنده به عشق
دلت آکنده ز عشق
می‌دمد خون تو در پیکر اسلام حیات
یٰا قَتِیلَ الْعَبَرٰات

بگذار آه کند در دل او شعله وری
بکشد دربدری
حسرتِ زمزم و کوثر بخورد رود فرات
یٰا قَتِیلَ الْعَبَرٰاتْ

《ساقی امشب چه جنون ریخت به پیمانه‌ی هوش》
شدم افسانه‌ی هوش
تازه گردانده مگر در دلم از عشق،  برات؟
یٰا قَتِیلَ الْعَبَرٰاتْ

صیقلی گشته چو در منقبتت طبع قمر
بسپارش به نظر
صله‌ای مرحمتش کن فقط از بند قبات
یٰا قَتِیلَ الْعَبَرٰاتْ