قصیده غم

طارق خراسانی
از بَر کن ای نگارم ،این شعرِ غم فزا را
کز سینه ام تراوید، گیرا بود ازیرا
در راستای تضمین، ابیات نغز و شیرین
آوردم از کسـایی، آن شـاعرِ توانا
ماهی ست از خراسان، راهم از اوست رخشان
تا بیشتر شناسم، خود دشمنان طاها
یاور مراست یاران، آن ماه پرتو افشان
ابیات این قصیده، از او بود مُهَــنا
ای شوقِ حق پرستی، در هرکجا که هستی
«پیوسته آفرین کن، بَر اهلِ بیتِ زهرا(س)»
رفتم به کار تحقیق…شد روشنم به تدقیق
آن مطلبی که تصدیق….اینگونه شد ز بالا
جز خاندان احمد(ص)…تاریخ را سر آمد
هرگز ندیده قـومی، دیـن را کند مُطَــرَّا
جمعی به فکرِ نان و نام و مقام دیدم
از دین بریده بودند ، دلبستگان دنیا
دیو اَر گرسنه باشد، در دین به نابکاری
کافِر بخواند عالَم، رونق دَهد مُصــلا
خواند نماز و گویی، هیچ است در بَرِ او
دنیا و کلّ هستی، مبنای چرخِ مینـا
مدح رسول (ص)گوید، با ظاهری موجه
بَر منبری بَر آید…، گفتارِ اوسـت زیبا
من آنچه را سرودم…، تاریخ، دیده روشن
جای طلا نشستند، بس خار و خس، مُطلا
آن قاریان قرآن، خیلِ نماز خوانان
آتش به اختیاران، بی نقشی از مدارا
کردند جدا ز پیکر، سرهای آلِ حیدر
دریای خون نمودند، صحرای کربلا را
امشب دلم بر آن شد، تا خواند از کسـایی
اشعارِ نغز و زیبا، مطلوب حق تعـالی
« بیزارم از پیاله، وز اَرغـوان و لاله
ما و خروش و ناله، کُنجی گـرفته مـأوا
دست از جهان بشویم، عزّ و شرف بجویم
مدح و غزل نگویم، مَقتَـل کنـم تقـاضـا
میراث مصـطـفی را، فرزند مـرتضی را
مقتول کربلا را…، تازه کنم تولّا
آن نازش محمّـد (ص)، پیغمبـر مؤبَّـد
آن سیّدِ ممجّد، شمع و چراغ دنیـا
آن میرِ سر بریـده، در خـاک خوابَنیـده
از آب ناچَشیده، گشــته اسیرِ غوغا
تنها و دل شکســته بَر خویشـتن گِرسـته
از خان و مان گُسـسته وز اهـل بیـت و آبا
از شـهر خویش رانده، وز مُلک بر فشانده
مولی ذلیل مانده، بَر تختِ مُلکِ مــولا
مجروح خیـره گشــته، ایام تیـره گشـته
بَدخـواه چیره گشـته، بی رحم و بی محابا
بی شرم شمــرِ کافــر، ملعون سـنان ابتر
لشـکر زده بـرو بَـر، چون حاجیان بَطــحا
تیغ جفـــا کشـــیده، بـوقِ ســتم دَمیــده
بی آب کرده دیده، تازه شـده معـادا»
امروز بر ملا شد، حکام نامسلمان
بر صهیونیست جانی، دارند بس هدایا
اف بر مقام و عنوان، سیم و زر درخشان
کز بهرِ آن بپا شد، ظلم و جفا و دعـوا
سیلاب خون گشودند، چون نانجیب بودند
بر زیر پا نهـادند،عهدِ غدیرِ خُم را
لعنت به آنکه دین را، سرمایه ی هوس کرد
از بهرِ نان و خرما، بَر نیزه بُرد سرها
من مانده ام چه باید، با دوستان نادان؟
یا دشمنان که هستند بی مایگانِ رسوا
ای پیر عاشقانم، دردت به جان نشانم
بشنو عزیز جانم ، این شعر پاک و یکتا
حافظ برای عزّت ، فرمود با درایَت
«با دوسِتان مروّت ، با دشمنان مُدارا»
این رسم معرفت را ، فرهنگ کن که پایا
راهِ گزیده ی ما، باشد به چرخ مانا
طارق غمی مبادت، بی شک به یاری حق
پَرده نشینم آید، دین گردد از وی احیا.
پی نوشت
اینجانب در آبان 1392 که مصادف با ماه محرم بود تصمیم گرفتم به استقبال قصیده ی قراء حضرتِ کسایی مروزی(ره) بروم تا دل سروده ای را به نظم در آورده و تقدیم حق پرستان و دوستداران علی(ع) و اهل بیتِ خاندانِ عصمت و طهارت نمایم .
هم چنین سعی گردید تا گامی هر چند کوچک و ناچیز در راستای پیوند و همراهی شعرای قرن حاضر با شعرای توانمند گذشته برداشته شود .
دوم شهریور 1399 ابیاتی به قصیده افزوده و آن را ویرایش کردم
معنای لغات سخت را آورده ام تا خوانش این اثر برای برخی از عزیزان راحتر باشد.
تا چه در نظر آید…
مهنا. [ مُ هَ نْ نا ] (ع ص ) مهناء. گوارا. گوارا گردیده . گوارا شده . باعافیت . خوشگوار. گوارنده
مطرا. [ مُ طَرْ را ] تازه و تازگی کرده شده و گاهی مجازاً به معنی مصفا و آبدار.
مولی : عبد. مملوک . غلام . غلام آزادشده
مولا : کسی که غلامی را آزاد کرده است(آزاد كننده) – رب
محاجا . مجادله . مناقشات
معادا. [ مُ ] (از ع ، اِمص ) با کسی عداوت داشتن
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است