ترجیع بند
از حضرت استاد ابراهیم حاج محمدی
ماییم و سرفصلی جدید از عشق،
در سینهها پیداتر از پیدا
دیدید و می بینید بیش از پیش
ما را به حق شیداتر از شیدا
روشنتر از خورشید خواهد خورد،
امروزِمان پیوند با فردا
ای دشمنان«فَتْحًا مُبِينٰا»مان،
هر روزتان را میکند یلدا
ایمانِمان تا هست پا برجا
هر کس فقط بیناست میبیند،
ظلمت نه کم از نور رَم کردهست
بِشْکُوهتر از هر زمان اکنون
غیرت به غیرت قد عَلَم کردهست
از خواری است آری اگر دیدید،
سر پیشِ ایمان کفر خم کردهست
گُل بشکُفَد گُل دمبدم زین پس،
سرزندهایم از عِطرِ جانافزا
داریم تا سودای سر بالا
در سینههامان تا نَفَس باقیست،
سرزندهگی از نور میگیریم
تا در نَوَردَد راهِمان را عشق،
از حق فقط دستور میگیریم
در حضرتِ سلطانِ عشق از پیش،
مستانهتر منشور میگیریم
چون آذرخشیم و فرود آییم
بر دشمنان پَستِمان، حالا
«الّا» و «لا» شد«لُؤلُؤی لٰالٰا»
ما را که میترسانَد از طوفان؟
مایی که خود طوفانِ آزادیم
بِالْفِطْره از روزِ ازل بیشک
پُر از تکاپویی خدادادیم
دریاتر از دریا صفا داریم،
سوسنتر از سوسن چمنزادیم
محکمتر از محکم یقین داریم،
ما با خداییم و خدا با ما
این است این توحیدِ روح افزا
بر خویشتن دشمن فقط لرزَد،
ایمانِمان وقتی به چنگ افتد
پی میبَرَد دربست انگاری،
چون طُعمه در کامِ نهنگ افتد
هر جا که ایمان شعلهور گردد
بر دیوِ ملعون عرصه تنگ افتد
رندانهتر تا رُخ برافروزد
در سر چه دارد عشقِ حق سودا؟
جز این که همّت باشدت والا؟
خیری از این هست آشکاراتر؟
وقتی شَرَر بر نعشِ شَرّ ریزد
باید تقلّا کرد مِیْ یکریز،
از تاکِ ایمان بیشتر ریزد
بر دامنش ساحل _تماشاییست
از موجِ این ایمان گُهَر ریزد
کی میتوانَد کی مگر رسوا،
دشمن شکستش را کند حاشا؟
فتح است فتحی اینچنین اعلا
پا پسکشیدن کارِ مردان نیست،
کفران و ایمان چون که رو در روست
باید شکوفاتر شود غیرت،
انسان و شیطان چون که رو در روست
یوسفتر از یوسف پرافشان باش،
شیطان و انسان چون که رو در روست
از صخرهها هم پُر صلابتتر
بر پا شود در جانمان غوغا
پیر اینچنین باید شود برنا
جان کَم به ایمان کبریایی شد؟
تن را خدا وقتی که روح آکند
سرمستیات گردد مُیَسَّر تا،
گوئی خماری را صبوح آکند
گوشِ فلک را دمبدم، هر آن،
رعد از «إذَا النّجْمُ یَلُوح» آکند
کم بوسه آیا میزند ما را،
بر جان یقین خورشیدوَش رخشا؟
حیرت بماند تا دهانش وا؟
وقتی خدا بر عالَم از بالا
پرواز را نور از زبور افکند
شوریده احوالی هُویدا شد
در جانِ مشتاقان سرور افکند
غیرت تَجَلّی کرد و پُرهیبت
در قلبِ مومنها غرور افکند
از این سبب بیانتها دارند،
هر لحظه از ما دشمنان پروا
خَس می شوند اعداء و ما دریا
محشَر کند برپا فقط در دل،
وقتی یقین از گُل شکوفاتر
در جان سرشتت بی برو برگرد
از گُل شود بِالْکُل شکوفاتر
با این شکوفایی کند هر آن
در جان شَعَف غُلغُل شکوفاتر
اینگونه رُعب افتد به جانهاشان
آسیمهسرتر میشوند اعدا
رُعبَند و وحشت چون که سر تا پا
دانی شود کی جانِ من، جان، جان؟
نَشْأَت بگیرد تا از ایمان جان
حظ میبَرَد از این فراوان جان،
چون غوطهور گردد در ایقان جان
شد بهرهمند از عشق هر آن جان،
در تن عجب گردد فروزان جان
از این مگر شور آفرینتر هست؟
حِشْمَت، بر افرازد عَلَم زیبا
همره شود با اشتها با ما
مجنونترین بیخویشتن میباش،
جانت شود تا بهرهمند از عشق
دل بیأمان در این شرر بُگْداز،
هرگز نمیبینی گزند از عشق
بیآنکه پروایی تو را باشد،
سرشار شو بی چون و چند از عشق
اصلا مگر یک لحظه میسُور است
بی عشق آیا زندگی؟ کَلّٰا
شد زندگی بی عشقِ حق خُنْثٰی
بر حضرتِ سلطان عشق آری
گردید چون بیاعتنا جالوت
زد قیدِ عشق و ناگهان گردید،
درگیر جنگی با خدا جالوت
حالا به چشم دل تماشا کن،
آورده سر در از کجا جالوت
آورده است آری تماشایی،
سر از جهنَّم از همین مجرا
دریابَدَش البته در ژرفا
کعبه فقط سنگِ نشانی محض،
قبله خدا، قبلهنما عشقاست
چیزی که با آن نام «ثار الله»،
جاوید شد در کربلا عشقاست
این یعنی عاشق باش و باور کن،
آری فقط رمزِ بقا عشقاست
تا باورت گردد بفرما عشق،
تا راز پنهان گرددت افشا
تابَد حقیقت بر تو برقآسا
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است