ای ماه تر از ماه، نگارم، بغلم کن
بی تو به خدا هیچ ندارم، بغلم کن

گفتی بسپارم دل و جان را به نگاهت
الساعه به دستت بسپارم، بغلم کن

چون ابر بهاری شده ام، حامل باران
تا بر تن ات ای سرو، ببارم، بغلم کن

هی وعده به فردا ندهم، دُختِ بهارم
از کف شده آن صبر و قرارم، بغلم کن

تو باغ پر از عشقی و باید گل خور‌شید
هر گوشه ی آن باغ بکارم، بغلم کن

کم زُل بزن اینگونه به احوالِ خرابم
چشم تو در آورد دَمارم، بغلم کن

چنگال پُر از خونِ خزان در پی جان است
ای فصل خدا ، عشق، بهارم، بغلم کن

طارق خراسانی

1399/2/11
پ. ن
بی چتر در این نم نم باران بغلم کن
سرد است هوای شبِ گیلان، بغلم کن