مرغان سحر
«از سوز محبت چه خبر اهلِ هوس را
این آتش عشق است نسوزد همه کس را[1]»
آنجا که بوَد جایگه همّتِ عنقا
هرگز نتوان یافت رَدِ پای مگس را
دریا به دلش کرده نهان درُّ و گهر را
واپس زده در ساحل اگر خاری و خس را
مرغانِ سحر سقفِ قفس را بشکستند
آرید خبر مرغِ غنوده به قفس را
جانم نکند مشکل عالم اگر آسان!!
از من بستانید همین نیمِ نَفَس را
اقوامِ به نان رفته چه دانند هنر چیست؟
آنان همه دانند عجب قدرِ عدَس را !!
دل داده و چیزی نگرفتیم ز دنیا
پاداش کِه داده به کسی کار عبث را
عمری به فنا داده و کاری ننمودیم
ای بیخبر از خویش بزن بانگ جرس را
طارق رَهِ خود گیر از آن قومِ هوسناک
«از سوز محبت چه خبر اهلِِ هوس را»
طارق خراسانی
[1] بیت از : فصيحي تبريزي
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۱ ساعت 15:25 توسط ...
|
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است