ای خداوند عشق و آزادی
هر چه می خواستم به من دادی
گرچه عقلم به روی تو خندید
در تو دیدم هر آنچه باید دید
عاشقانه مرا به خود خواندی
در دلم بذر عشق افشاندی
در خدا خواهی ام خدا بودی
در بلا جویی ام بلا بودی
دفع و جذب ات چه قدر زیبا بود
این محبت به حد اعلا بود
آرمان تو بود آزادی
بر سر این عقیده، “سَر”دادی
آسمانی ترین بشر بودی
حسرتِ چرخ فتنه گر بودی
سخنی گفتی و عجب عالی ست
در جهان زندگی ست، مرگی نیست
همه ذرات ذکر او گویند
پس نمیرند و زندگی جویند
من شنیدم که شخص علامه
پیش پایت نهاد عمامه [1]
چشم خود را به چشم تو چون دوخت
علم عرفانِ روح را آموخت
تو شکوهی و عزتِ جانی
تو فراتر ز بحث عرفانی
رابعه کیست؟ کودک راهت
بوعلی کیست؟ خامِ درگاهت
ریزه خوارِ تو بایزیدانند
خاکِ راهِ تو بوسعیدانند
سوره ی نور آسمان هایی
قطبِ عرفانِ کهکشان هایی
تو همانی که خلق خواهندت
آن حکیمی که نیست مانندت
جنس ذره ز نور دانستی
ذره را باشعور دانستی
ذره ذره وجود تو حکمت
پاره پاره کلام تو وحدت
عصر شاه و زمانه ی عصیان
همچو مسعود سعد، ای سلمان
خانه ی دوم تو زندان بود
مشکلی بود و بر تو آسان بود
از زبان تو، من شنیدستم
که به مستی همیشه بر بستم
رخت خود را زخانه تا زندان
که چنین است شیوه ی رندان
هرم خورشید در بیانت بود
ذوالفقار علی زبانت بود
دیده بودم به قلبِ غم زده ای
تیشه بر ریشه ی ستم زده ای
گفته بودی به من بَرِ دارم
زین سبب عاقبت سَرِ دارم
بار هشتاد و پنجمین زندان
بر سَرِ دار دیدمت خندان
گل صد خنده بر لبت رویید
دشمن از خنده های تو لرزید
آسمان در عزای تو نالید
دار بر خود زبودنت بالید
پیکرت بود باده ی خورشید
برفراز فلک، سحر جوشید
عقل بیچاره در مُقامَت خُرد
سیلی سخت از نگاهت خورد
رفتی از بند و او به بند اندر
تا ابد خاک ذلتش بر سر
چه کسی خفت؟ وحدتی شاهی
چه کسی رفت از جهان؟ ماهی
کوه نوری زمانه داد از دست
گوهری بوده، چرخ دون بشکست
دشمن تو چه سخت نادان بود
غافل از نشئه های ایمان بود
سوی زندان نگاهِ من باشد
دارِ تو سجده گاهِ من باشد
تو به آئین عشق جان دادی
درسِ خوبی به عاشقان دادی
تو نبودی به صبحِ آدینه
در فراقت شکست آئینه
ای فراتر ز هرچه می جویم
سخنی بیش از این نمی گویم
تو پس از این شهید ایمانی
تا ابد جاودانه می مانی

طارق خراسانی

پنج شنبه 13 مهرماه 1374

[1] . زنده یاد سید محمدحسین طباطبایی (ره)