قوم هنر ز تلخى ايام، بگذرند
رندان به عشق‌ِ بوسه به هرجام بگذرند
از دامِ نام، جَسته و آرام بگذرند

بايد ترانه هاى من از نام بگذرند
دل واژه هاى وحشى ام از دام بگذرند

دادم به دست حضرتِ میخانه، شعرها
رقصید و ريخت در دلِ پيمانه ، شعر ها!
بابِ طرب گشوده به هر خانه شعرها

بايد به جرم رقص لَوَندانه، شعرها
از سنگسار در ملاء عام بگذرند

طارق قیام کرده به راهت به احترام
بخشيده تا غزل به وی آرامشى تمام
سیلاب سلفژی ست به ابیاتت ای گرام .

نُت ها براى بوسه به پيشانى كلام
مى بايد از رساله ى احكام بگذرند!

شادم كه بسته دل به صفاى سرودنم
پاك است از دو رنگى و تزوير، دامنم
دَرهاى” نو ” ببين به مخمس گشودنم

من مؤمنم به سرو؛ كه از ذهنِ بودنم
كابوسهاى چوبه ى اعدام بگذرند

بر دار عشق، عاشقِ آزاده شد سَرَش
ایمان هزار بوسه زد آنجا به پیکرَش
شاعر نوشت بیتِ عجیبی به دفترَش

ايمان، عمارتى ست كه نگذاشت از دَرَش
خاخام و پاپ و حجة الاسلام بگذرند

من در کنارِ هسته ی عشق و شکسته ام
خود را ، به پیر معرفتم عهد بسته ام
در کعبه ی نگاه وی از خویش رَسته ام

در مسجد الحرام جنونم نشسته ام
شايد كه از صفاش، به احرام بگذرند

شوق دلم ، غزل غزل از عشق خواندن است
اینسان غبار غم، ز دلِ خویش راندن است
در لحظه ی نگاه تو دل را نهادن است

ديوانگى سعادتِ در لحظه ماندن است
وقتى كه غصه هاى سرانجام، بگذرند

دیدم. به شهر، دختر خورشید می زدند
مردم برايشان ، کفِ تمجید می زدند
مُهر ستم به دفتر تایید می زدند

مردم اگر مخدِّرِ امّيد مى زدند
مى خواستند از غمِ فرجام بگذرند

یادم نبود و دير به یادم رسید، ها!
قانون دل سپردنِ تو فرض شد مرا
دل بسته ی که ای؟ که تو را می کند رها؟!

دل جز به مرغهاى مهاجر نبند تا
يادت كنند وقتى از اين بام بگذرند

طارق خراسانی

پی نوشت:

مخمس با تضمین از غزل شورانگیز ملکه ی شعر پاک خانم غزل آرامش