ای عشق بیا و رفتنم آسان کن
ابرم تو به رعدِ بوسه ای باران کن
ما را ببر و به خوانِ هشتم بنشان
بر خوانِ بلای آخرین مهمان کن
از جمعِ سحابی ادب، شعر و هنر
بر خاک ببر ستاره را پنهان کن
غمگین مگذار مَرکَبِ تن برود
شادی تو نصیبِ مَرکبِ خود جان کن [۱]
پروانه شدم به شوق آتش، اکنون
آن آتشِ عاشقانه بر دامان کن
از هیچ کسی دلم نیازُرد و نسوخت
الا ز خودم ، بیا مرا ویران کن
دردی ست مرا تحملش آسان نیست
ای عشق، بیا و رفتنم آسان کن
بداهه
۱۸ آبان ۱۴۰۳
[۱] . تن مَرکَبِ جان است و جان مرکبِ عشق و دل محل صفات اوست (احمد غزالی )
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۳ ساعت 17:48 توسط ...
|
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است