مادر بزرگِ پاک برایم سحرگهی
از صاحبان مُلکِ بزرگی به دَرگهی
گفتا چه قصه ای و چه زیبا نظر، گهی!

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریادِ شوق بَر سرِ هر کوی و بام خاست

بودش به سر غرور و نبودش به سینه بیم
روشن به چهره بود و به باطن ولی بَهیم[۱]
دریای نور بُرده به تاج از زری و سیم

پرسید زان میانه یکی کودکِ یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاجِ پادشاست؟

غوغای شوق بود و یَکی سخت می گریست
شه شادمان که اهلِ خرد در میانه نیست
کودک پی جواب و شنید این سخن: به ایست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

کودک به ناگهان سخن تازه‌ای شنفت
گویا کسی به طیب بیان دُرّ‌ِ ناب سفت
وان دُرّ‌ِ ناب با دل او گشت جور و جفت

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این اشک دیدهٔ من و خون دلِ شماست

گفت او به مکر و حیله جهانی فریفته است
هم اهلِ نان به تکه ی نانی فریفته است
پیر و جوان به سِحرِ بیانی فریفته است

ما را به رَخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سال‌هاست که با گله آشناست

شه برده نان بسی ز رَعیَّت، مُبرهَن است
هم زاهدی که وقتِ نمازش معیَّن است
بعد از نماز فکر و نیازش مُلَوَّن است

آن پارسا که دِه خرد و مِلک، رهزن است
آن پادشا که مال رَعیَّت خورد گداست

یکدم به اشک قوم پریشان نظاره کن
با من بیا به بارش باران نظاره کن
در شامِ غم به اشکِ فراوان نظاره کن

بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

سرشار باد طینتش از عِطرِ مُشک و عود
آورده سر پیش خدا هر کسی فرود
از کجروی است چونکه دلِ آدمی کبود

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود!
کو آنچنان کسی که نرنجد زِ حرفِ راست؟

مخمس با تضمین از قطعه معروف زنده یاد خانم‌ پروین اعتصامی ملکه شعر ایران
[۱]‌ بَهیم :
سیاه و تاریک
دیو دنیای جفاپیشه ترا سخره گرفت
چو بهایم چه دوی از پس این دیو بهیم
ناصر خسرو