مقدمه


به نام خداوند جان و خرد
کزین بر تر اندیشه بر نگذرد

سوگند نامه

الهی، به ذرَاتِ عالم قسم
به آن اشرفِ خِلقَت، آدم قسم

به “نوترینو” هایی که پیغمبرند
به عالم پیام تو را می بَرند

به “نترون”، “کوارک” و به ذاتِ خودت
به “لپتون”، “پروتون” که ماتِ خودت

به هر ذرّه ات “فِرمیون” یا “بوزون”
به خورشید و ماهَ ت، سرودِ “فتون”

ز جان قَسمَ ت می دهم بر ولی
به آن اولین پادِشاهم…، علی

بر این آسمان های پُر رمز و راز
به جان های پاکی ز تو بر فراز

به عشقی که مرکب وُرا جان بود
به روحی که از تو در انسان بود

به روحی که گسترده در هستی است
شرابی ز تو خود که بر مستی است

جهان را به وحدت تو دستور دِه
ز خود بیش از این ذرّه را نور دِه

بگو تا بیاید سرودِ غدیر
بیاید ز پرده برون بی نظیر

بفرما که عالم نه بَر غم رود
نه بر راه پُر پیچ و پُر خم رود

همه اهل ایمان به هر دین و کیش
به گرد هم آیند و یاری خویش

بخوانند تنها فقط یک سرود
که تا زهره آرد به رودش درود

«بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند»

مناجات نامه

اگر هستم ای دوست همواره مست
به عشقت اَتُم های ذهنم شکست

الهی، تویی هر چه بالا و پست
ندیدم بجز تو یکی ذرّه هست

تویی کار ساز و تویی رهنمای
تو پروردگارم به هر دو سرای

شباهنگِ هرکوچه باغم تویی
به شب های ظلمت چراغم تویی

چه غم دارم اینک که دارم تو را
تو را دارم و غم به سینه چرا؟

نه زوری و زر از تو دل خواسته
به وحدت فراخوانده ، برخاسته

الهی دوی را ببر از میان
به وحدت بپا کن بنای جهان

به هر ذرّه دیدم تویی در میان
به تسبیح تو ذرّه تا کهکشان

به گردون اگر ذرّه معبود شد
حضور تو در ذرّه مشهود شد

از آن تا نگردد جهانی تباه
تو را کُنه ذرِّه بود بارِگاه

به جبری که در ذاتِ هستی بود
مرا اختیاری به مستی بود

به مستی، به هر لحظه، لیل و نهار
زجان می ستایم تو را ، ای نگار

تو دانی گِلِه بر زبانم نبود
به اوجم بری یا به پستی، درود

مرا بِه از این نیست حرفی دگر
الهی بیامرز و وانگه ببر

غزلیات


۱
تو را ندیده به دیده، به چشمِ جان همه دیدم
به گوش تن نشنیده ، صدای تو بشنیدم

به پَرده های حجابت، چه پَرده ها که دَریدم
به بوی خلوتیانت، چه خلوتی که گُزیدم

چو راز سینه بگفتم، به پیرِ باده فروشان
بنوش باده بگفت و چه باده ها بکشیدم

به دیده گر چه ندیدم تو را، به چشم بصیرت
به ذرّه ذرّه ی هستی ، نشانه های تو دیدم

ز بارِگاهِ طریقت، رسیده ام به حقیقت
لباسِ عافیت آنجا، به یُمنِ باده دریدم

چه بار های امانت، به دوشِ من بنهادی!!
خََمید بار و تو دیدی، که بُردم و نَخَمیدم

حدیثِ گریه سرودی، حدیثِ ناله شنیدم
به گریه های شبانه، به دشتِ ناله دویدم

به انتظار بگفتی: بمانم و همه ماندم
به بامِ حسرتِ عشقت، نشستم و نپریدم

چه روزگار سیاهی، مرا که بی تو سَر آمد
هماره زَهر هلاهل، ز جامِ هجر، چشیدم

به کوچه باغِ دلِ من، مخوان سرودِِ جدایی
که دردِ بندگی ات را، به جانِ خسته خریدم

۲

نفهمیدی نگاهِ سرخِ باران را
به فصلِ برگ ریزان خشمِ توفان را

تو دیدی برگی از شاخه فرو افتاد
نفهمیدی صدای دردِ هجران را ؟

چراغ افروخته پیوسته می داند
که در راهش نخواهد دید انسان را

حریصی در پی دنیا نمی داند
نبیند او به عمرش مرزِ پایان را

به هرسو می روم درد و مگیر از من
خدایا نعمتِ خوبِ فراوان را

نصیبِ هر که خواهی شادکامی کن
مگیر از عاشقان حالِ پریشان را

3

ای صدای زندگی با من بخوان آوازها
تا که بگشایم به رویت آسمانِ رازها

ناز طنازان کشیدن کارِ من تنها نبود
تن به تن دیدم جهانی در پی طنازها

تا خدا پرواز باید ای رفیقِ همسفر
دل به بالِ خسته دارد تا خدا پروازها

تار تارِ گیسوانی ساز و برگ زندگی ست
تا چه کس گیرد به تاری گوشه ای از سازها

تیر مژگانی نه دل، بر عزمِ جان برخاسته
این عجب نبود که دارد صف به صف جانبازها

معجزتها دارد آن غوغای چشمِ دلفریب
در فریبش دیده ام بس گونه گون اعجازها

هیچ غمازی ندارد یک خبر از حال ما
وَِه پریشان خاطرند در جمع ما غماز ها

سنگسارم گر کند زاهد به جُرمِ عاشقی
ناجوانمردم نبوسم دستِ سنگ اندازها


۴

مراخیالِ تو خود بی خیالِ عالم کرد
همان خیال تو ما را دچار این غم کرد

هزار بوسه برایم به ارمغان آرند
به چشم مستِ تو حاشا ارادتم کم کرد

چه “بارها “که نهادی به فتنه بر دوشم
تو شاد رفته و این بار پشتِ ما خم کرد

فدای چشم تو بانو، که موجِ چشمانت
امیدِ بودن و ماندن به دل چه محکم کرد!

چکاوکانه سرودی به روی شاخه ی شوق
ترانه بغض مرا مثلِ عشق مبهم کرد

بهار مژده ی آغوش باغ می دادم
اگرچه بعد تو باران غمم مسلم کرد

پرنده باش که شاید توان به همَّتِ عشق
سفر به خانه ی خود برخلافِ آدم کرد

۵

حدیثِ عشق قلم را که بر نمی تابد
به عشق رفته بجز عشق سر نمی تابد

دری که عشق ببندد سپاه عالم را
به پایه اش زچه آری؟ که در نمی تابد

اگر که برق زَری دیدگان به خود دوزد
بـه چشمِ مردمِ آزاده زر نمی تابد

حریص چرخ، کمر را چه خوش برقصاند
مرا که جز به نگارم کمر نمی تابد

گواه شعرِ تَرم را حکایتی زیباست
به دستِ خلق مگر شعرِ تَر نمی تابد؟

چراغ مهر و هدایت به بوم و بَر روشن
به ذهنِ خامُشِ خفاش گر نمی تابد

به چشم خفته در این دهر این عجب نَبوَد
ستاره ی سـحری در سحر نمی تابد

۶

من پهلوانِ زندگیِ نابرابرم
کُرنش کند جهانِ ستم در برابرم

از هر طرف محاصره در دردها منم
جز رَدِ پای صبر نمانده ست در سرم

امشب بگیر از دلِ من وزنِ درد را
یارب قلم بکش به خطاهای دفترم

دنیا به یُمنِ عشق تو جایی مبارک است
من‌ قانعم به آنچه تو کردی مُقَدَّرم

بر شاه بیتِ شعرِ من امشب نظاره کن
نوری که هست هدیه ی زیبای داورم

عاشق منم به‌ عالم دون دل نبسته ام
از آرزوی کالِ شما ساده بگذرم

جز ناسزا جواب محبت نبوده است
این نکته را، به کودکی آموخت مادرم

در خاک می شوم مگر از روی اتفاق
روزی کسی بیاید و خواند به َمَقبَرَم

دیدم نبرده کس کفنی با خود از جهان
جز با کفن، عزیز نپوشند پیکرم

رفتی ولی دوباره زنی پَر به سوی من
دانم تو جَلدِ قلبِ منی، ای کبوترم

۷

بشنیده ام از عاشقان آوازِه ات را
دیدم پس از هر بسته دَر ، دَروازِه ات را

مرغ دلم پرواز را از سر گرفته
تا خوانده ام اشعارِ نابِ تازِه ات را

من سازِه سازِ عشق و امیدم عزیزم
در فرصتی باید بسازم سازِه ات را

تُندی مکن با شاعرانِ خاک خورده
باید بدانی در ادب اندازِه ات را

بر صورت ماهت نشسته غمزه ی عشق
صورتگری کو؟ تا کشد *غمازه ات را

بر کارِ خود پَرداز ، می بیند زمانه
بر دفترِ دانشوَران پَردازِه ات را

خشنود گردم بشنوم در مجلسِ اُنس
از صاحبانِ معرفت * زِهازِه ات را

بداهه ۴ خرداد ۱۴۰۴
*غمازه‌ در برخی فرهنگ‌ها نماد زیبایی محسوب می‌شود
* زهازه . zehAze تحسین پی تحسین، تشویق بسیاربسیار

۸

لِه شد آخر زیرِ پای زاهدان انگور ها
جور شد با دل مرا آن هیئت ناجور ها

کینه بر پا می کند داری به نابودی عشق
دار می بالد به سر دارد بسی منصور ها [۱]

گورها را پارِه های استخوانی بیش نیست
جان به عرش و پیکرِ خاکی روان بر گورها

این عجب نَبوَد که بَد گویند از منصورِ عشق
هر کجا باشد عسل آنجا بوَد زنبورها

تا به پنهانی صدای عاشقان پنهان بوَد
چون در آیی می دَمَد شوری که بر شیپور ها

در شبستان ها ریا بس خود نمایی می کند
آن روانِستان سراسر پُر شد از مهجور ها

شور میزَد دل مبادا جای بلبل زاغکی
بی سبب دیدم نبودش دل غم و آن شور ها

تازیانه می زند سرمای جان سوزی مرا
دیده ام دارد بهاران می رسد از دور ها

[۱]بوالمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر مشهور به حسین بن منصور حلاج (کنیه: ابوالمغیث) از معروف‏ترین عرفا و شاعران قرن سوم هـ. ق. بوده‌است. او در ۲۴۴ هجری به دنیا آمد. به خاطر عقایدش عده‌ای از علمای وقت آموزه‌هایش را مصداق کفرگویی دانسته، او را تکفیر کردند!! ابن داوود اصفهانی، قاضی شرع بغداد به دستور ابوالفضل جعفر مقتدر، خلیفه عباسی حکم اعدامش را صادر کرد. در سال ۲۹۸ ه. ق برابر با ۹۲۲ میلادی، به جرم «کُفرگویی و الحاد» در ملاعام به دار آویخته شد. گُماشتگان مقتدر، او را پس از شکنجه و تازیانه، به دار آویختند، سپس سلاخی‌اش کردند و دست و پا و سرش را بریدند و پیکرش را سوزاندند و خاکسترش را به رود دجله ریختند. (از نوع کشتن منصور حلاج می توان چنین نتیجه گرفت 1 – دشمنان او مسلمان نما بوده و از اسلام بویی نبرده بودند چون در دین مبین اسلام محکومی را هرگز اینگونه مجازات نمی کنند 2 – مشخص است عقیده حسین حلاج صرفاً بهانه ای برای انتقام از وی بوده است )
شاعران فارسی‌زبانی هم‌چون عطار نیشابوری، حافظ، سنایی، مولوی، ابوسعید ابوالخیر، فخرالدین عراقی، مغربی تبریزی، محمود شبستری، قاسم انوار، شاه نعمت‌الله ولی و اقبال لاهوری درباره او بیت‌هایی سروده‌اند و پس از قرن ها هنوز شاعران معاصر فارسی زبان درباره حسین بن منصور حلاج اشعار نغزی سروده اند.

۹

نسیم بوی تو را تا ربود، عاشق شد
دلم که چشم تو را می سرود، عاشق شد

تبر به ساقه ی مهر تو خورد و از خود رفت
همو که اهلِ محبت نبود، عاشق شد

گرفت دامن‌ِ معشوق و گفت: بَردارم
به دار بُرده شد و بی حدود عاشق شد

به کربلای وطن چشمِهای پُر خون را
گشود حُرِّ زمانه چه زود عاشق شد!

شِگفت داغِ دلی داشت لاله ی صحرا
صدای بلبل شیدا شنود عاشق شد !

مَهی مُحَجبه در خاطرِ خدا گُل کرد
درود باد خدا را درود ، عاشق شد

به ماهِ خفته به خاکی مرا عَجَب نَبوَد
ستاره روی ورا تا گشود عاشق شد


۱۰

نوش کردم به سحر شهدِ شکرخندش را
تا شنیدم غزلِ طبعِ هنرمندش را

یکی یک دانه همان ماهِ غزلخوان من است
که ندیدند و نبینند همانندش را

خوابِ خوش دیدم و افسوس که تعبیر نشد
این چه سرّی ست؟ نفهمند فرایندش را

« مثلِ آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را»

خان و مانش همه بر باد رود ، من گفتم
هر که آزار دهد دلبر دلبندش را

شادی اش را ز خدا خواسته ام ، می خواهم
تا ببینم نگهِ حالتِ خرسندش را

پند می داد بجز عشق به راهی نروم
و نباید که فرامُوش کنم پندش را

سخنش قند و نبات است ، خدا می داند
چه شود دل شنود صحبتِ چون قندش را؟!

چشم تو را شکوفه خورشید، زائِر است
غائب ترین نگاه، به دیدار حاضر است

تا بوسه راهِ اَمنِ غزالانِ عاشقی
آرامشی غریب در این راه دایِر است

از بس که جان فدای نگاهت نموده ام
جانم به وصفِ دیده مستت چه ماهِر است!

دیدم به چشم جان که ز هر گوشه ی جهان
بر کعبه ی نگاه تو خیلِ مسافِر است

هر کس به غیرِ قبله ی چشمت نماز کرد
در چشم عاشقان نه مسلمان که کافِر است

باطل کند به هر نظر افسون روزگار
چشمی که در قلمرو افسانه ساحِر است

آنکو ربوده است دلم را به یک نظر
نقاش ماهرست و هنرمند و شاعِر است

ابری که بوسه های مرا حمل می کند
برگریه های شام غریبانه ناظِر است


می بُرد دلم با نگهش سرو روانی
زیبا صنمی ، ماه وشی ، آفتِ جانی

طنازترین دخترِ باران زده ی نور
ابروی کمانی و عجب غنچه دهانی!

از دیدن او لرزه به جان و دلِ خلقی
افتاده و او خنده کنان بر همگانی

میرفت و دلِ دلشدگان بسته به مویش
آن دخترکِ فتنه گرِ ماه نشانی

جانم ز تن آمد به دَر و در پی او مست
رقصید و همی رفت و تنم داشت فغانی

گر سعدی ما بود چه می گفت و چه بودش ؟
«آهی و سِرشکی و غباری و دُخانی» [۱]

[۱] ، مصرع از حضرت سعدی


من سفیرِ لاله های پَرپَرم
آی آدم ها…، محبت میخرم

عشقِ جامد نیستم سیاله ام
تشنه یک جرعه ی عشق ترم

آی آدم ها مرا باور کنید
کز دیارِ قصه های باورم

کودکی در تشنه گاهِ بوسه هاست
من ورا تا نهر بوسه می برم

سُفته ام دُرهای زیبای دَری
روزگاری چون به کارِ گوهرم

آنچنان مستم که با هر قطره اشک
باده می رقصد درونِ ساغرم

دلبرم می گفت طارق بی دلی
شکرِ ایزد، نازِ شستِ دلبرم

دیوانه بود، روی دلم کار کرد و رفت
شامم سیاه و روز مرا تار کرد و رفت

هر جا نشست جز بَدِ من گفته ای نداشت
قربان آن گلی که مرا خوار کرد و رفت [1]

من راز دار بودم و خاموش، بی گمان
دل را نگار محرم اسرار کرد و رفت

هم وعده داد بوسه و هم خُلفِ وعده کرد
شادم که خُلفِ وعده نه، انگار کرد و رفت

رفتم به قعرِ دَرّه ولیکن نمُرده ام
گویا کسی به بودِ من اصرار کرد و رفت!

ما را شکوه عشق به چشمان زندگی
کمتر ز خار کرده و سربار کرد و رفت

[1 ].
چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است
فاضل نظری

زان مهربان تر از گل، بَربوسه ی هَزاران
پیکی مرا رسیده.در فصلِ نو بهاران

بر تختِ باد آمد آن قاصدی که پیغام
آورده بود ما را از ماهِ گلعذاران:

دل کَندَم از جهان و از سینه مهر او را
*«بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران»

دل بسته ام به رویش،بند است جان به مویش
از او دگر چه گویم...؟ در جمعِ راز داران

هر جا حکایتی رفت از عشق ما ، نشستند
یاران به باده نوشـی، در سرخوشی نگاران

بازآ که بی تو موجی، از غم نشـسته بَر دل
زین غم فسرده حالند؛ ای ماه ، غمگساران

دل دشـتِ پُرزخون شد، جولانگه جنون شد
پژواکِ درد ما شد، فریاد کوهساران

آرام جان ما را خواهی اگر ببینی
او را بیاب ای دوست در جمعِ بی قراران

از مَه بپرس طارق، کو دیده تا سحرگاه
چشمِ ستاره ی صبح خیره به جویباران

* از حضرت سعدی

سوزی درونِ سینه من ساز می زند
شور دلی به گوشه شهناز می زند

بستم سحر به پای کبوتر دعا و رفت
هرچند باز مرغ مرا باز می‌زند

خُمخانه است “چشم تو” و دل به روی تو
یک جُرعه شاد از “خُمِ این راز” می زند

در اهتزاز پرچم عشقی که تا ابد
خلقی به سوی خویشتن آواز می زند

اعجاز اگر چه شیوه پیغمبران بود
شعرم سری به دفتر اعجاز می زند
7 دی 1402

گلگون شرابِ دیده به مینای عالم است
دل ها به خون نشسته و ماهِ محرَّم است

شادی گرفته پای خود از دل، عجب مدار
سلطانِ بی رقیبِ دل ما، اگر غم است

فوجِ فرشتگان به زمین می رسد زِ غیب
صاحبدلان كه صاحبِ مجلس معظم است

آری بیا، رسـولِ خداوندِ مهربان
در این عزا که غوطه به دریای ماتم است

ای کهکشان، به ما برسان خاکِ تازه ای
خاك زمین برای به سر ریختن کم است

بنشسته ایم عشق و دل و جان، سه آشنا
در مجلسی که ذکرِ حسینم دَمادَم است

بر سر زنیم بارِ دگر دست خود که باز
طارق «عزای اشرفِ اولادِ آدم است»
24 آبان 1391

۱۸

اگر چه شعر دَری تحفه ی خراسان است
شکوه شعرِ دَری، ساکنِ نیستان است

به کوچه کوچه ی تاریخ با تو می خوانم
که عشق روحِ خدای عظیم مَنّان است

بدون جلوه ی رنگین روشن اش انگار
بنای قصرِ دل از پای بَست ویران است

مَحَک به آتشِ بی دود زد مرا خورشید
وگرنه مدعی نور بودن آسان است

به جستجوی مسیر عبور من مروید
که راهدارِ دلِ من همیشه حیران است

نه اینکه طبل قَدر قُدرتی بکوبم، نه
از این قبیل زبان باز ها، فراوان است

من از تبار سکوت و شکوه فریادم
که بغض های گلویم نویدِ باران است

میان وسعت یک آسمان آبی رنگ
شهاب زندگی ام امتدادِ یک آن است

به کوچه باغِ نگاهت همیشه می خوانم
که بی تو چرخه ی هستی بسان زندان است
پ . ن
منّان . نامی از نامهای خدای تعالی – بسیار نعمت دهنده

۱۹

دل را اگر به وسعتِ راهی زدم شبی
خطی دگر به رَدِ گناهی زدم شبی

در شکوه ی زمانه و در قحطِ بودنش
ناگفته ها به محضرِ چاهی زدم شبی

آنسوی آب رفت و دلم بیقرارِ اوست
آخر پلی به موجِ نگاهی زدم شبی

شرحِ فراق را به نهانخانه ی غمش
با ناله ی سه تار و سه گاهی زدم شبی

با دیدگانِ خیره به چشمانِ پُر زخون
آبی به شعله شعله ی آهی زدم شبی

تا در مُقام عشق، به اوجی ببینمش
رویی ز جان به پشت و پناهی زدم شبی

خوابیده بود و مرکبِ عشقم [1] کنار او
چنگی به تارِ موی سیاهی زدم شبی

گلهای سرخ بوسه ی نابی ز جنسِ نور
بر امتدادِ دیده ی ماهی زدم شبی


‌[1]. مرکبِ عشق به جان گویند چنانکه مرکب جان پیکر جرمی ست
معنی مصرع نخست :
او خوابیده بود و جانم در کنارش بود.
عشق راکب مرکب جانست اگرچه جان متصرف عالم ارکان است دل محل صفات عشق شود
عین‌القضات همدانی

آنکه درد و غم فراوان می دهد
بندگان را روزی آسان می دهد

دست های مهربان عاشقان
دیده باشی بوی باران می دهد

هرچه می آید به سر از غیر نیست
یکنفر از غیب فرمان می دهد

دردِ دل با دوست گفتن لازم است
عشق را فرمانِ درمان می دهد

انتقام چرخ میدانی ز چیست؟
چون خدا در ذرّه جولان می دهد

هر که بر ظلم و ستم آلود دست
بی گمان یک روز تاوان می دهد

غزنوی را خوانده ای؟ بر پیرِ توس
نقره جای زر به هَمیان می دهد

نقره داغش می کند رَزّاقِ غیب
آنکه دل بر لطفِ سلطان می دهد

تا نفس هست ، به غیر تو مرا یاری نیست
تا تو هستی دگرم با دگران کاری نیست

چشم مست تو ندانم چه شرابی نوشید
که چنین مستی آن در میِ خمّاری نیست

بی تو در خانه، همه پنجره ها می گریند
زندگی در پس پستوی دل، انگاری نیست

دیده ام شاد از آن بود که بودی در بر
دیده را بی تو دگر کار به جز زاری نیست

هر چه آوارِ غمی بود به سر آمده است
سایه ی مهر تو باشد، غمِ آواری نیست

من اگر بد، تو ببخشای که عالم دانند
در گلستان محبت، گلِ بی خاری نیست

بی تو شاید اثر از باز دَم و دَم باشد
لیک دل مرده و از زندگی آثاری نیست

«عشق می ورزم و» دانسته ام این غوغاگر
جز به شادی، پی اندوهی و آزاری نیست

دلِ بیمار به چشمانِ تو زنده است، مبر
گهران را، بجز آنم که پرستاری نیست


بگذار در نگاهِ تو باران شوم به شوق
دردت بغل گرفته، پریشان شوم به شوق

خواهم شوی تو زلزله، ویران کنی مرا
زیر نگاه مهر تو پنهان شوم به شوق

تا بر ضریحِ چشم تو جانم دخیل بست
گفتم کرامتی شود انسان شوم به شوق

دردی نشسته در دلِ من زار می زند
خرجش فقط دو بوسه و درمان شوم به شوق

آغاز عشق با تو مرا بود و دل سرود
ای کاش، در کنار تو پایان شوم به شوق

بگذار در كنار تو امشب سفر كنم
در كوچه باغ شوق نگاهت خطركنم

معشوق و مي همه پنهان كنند و من
بر ضد رسم كهنه جهان را خبر كنم

پوشكين[۱] نه اين به راه تعصب ز جان گذشت؟
۰آخر چه سود ّاز خط فكرش گذر كنم ؟

دنيا همه براي تو اي زاهد شريف
من سر چرا؟ چگونه؟بر این مختصر کنم؟

در سن پترزبورگ و كنار نگار خويش
شكر خداي خالقِ خود مستمر كنم


این غزل در سفر روسیه سروده شد
[۱] پوشکین شاعر روسی ست و بنا به تعصبی که به همسرش داشت در دوئل با افسر فرانسوی کشته می شود.

دوش از خدای میکده حرفی شنیده ام
وان دل شنیده را به غزل آفریده ام

آنکو که حرفِ جان به پشیزی نمیخرد
در او حقیقتی به پشیزی ندیده ام

چباری به دوش می کشم از کودکی هنوز
رحمی نکرده چرخ به پشتِ خمیده ام

ساقی بیار باده نه بر غم ، که این غمان
دیری به نقدِ عافیتِ جان خریده ام

شکر خدا به اوجِ ادب با دعای دوست
آنجا که هست حافظِ شیدا رسیده ام

اما نه بر سریرِ ادب، بلکه از رَهش
خاکی گرفته سُرمه به چشمم کشیده ام

دامی نهاد عقل و فلک بی خبر از آن
نازم به عشق کآمد و از آن رهیده ام

۰کاش در عالَم پریشانی نبود
ماتمی از نابسامانی نبود

کاش پینه اعتبارِ دستِ مرد
«جایگاهش روی پیشانی نبود»

کاش ایمانم خدا را می ستود
در نمازم، دل پیِ نانی نبود

کاش انسان عشق را فهمیده بود
بی خبر از عشق ، انسانی نبود

کاش شادی بود مهمانِ زمین
غیر از آن ، در خانه مهمانی نبود

کاش در سرتاسر دنیای ما
یک قفس یا بندِ زندانی نبود

کاش در گُل واژه های شعر ما
واژه ی “دل را مرنجانی” نبود

کاش ای فرمانروای قلبِ من
بین ما جز عشق پیمانی نبود

کاش چشمِ نازنینِ کودکی
از برای بوسه بارانی نبود

کاش لبخندی شکوهِ کوچه بود
سیلِ خون در فکرِ ویرانی نبود

من به جِد گویم پریشان خاطرم
کاش غیر از من پریشانی نبود

وقتی تمام حوصله ات درد می شود.
یعنی دلت گرفته، هوا سرد می شود

وقتی جواب مهرِ تو با سنگ می دهند
یعنی که دوره، دوره ی نامرد می شود

دیدم بهار را، پسِ دلشوره ها، شبی
از اجتماع سبزه و گل طرد می شود

شعرم هَدِیَّتی ست به موج نگاه تو
غم را به خانه خانه هماورد می شود

دیدم، برای دیدن گل تا حریم باغ
شبنم ز ابر آمده شبگرد می شود

در کوچه باغ گوشه ی چشمی غزل بخوان
هر مصرعش علاج دو صد درد می شود

۲۷

ای آن که می‌توانی، تا کوی حق دویدن
یک دم مباش غافل، تا لحظه‌ی رسیدن

هرگز مباد روزی، بی‌یاد او سرآید
باری دمی تفکر، مقصود از آفریدن

دانم به شور و مستی، ای عشق هرچه هستی
با تو توان چه آسان، بر مرده جان دمیدن

چدی شیخ با چراغش، بر گِرد شهر می‌گشت
آخر چه شد که او را، باعث شدش ندیدن؟

زین همرهان غافل، بر لب رسیده جانم
هر دم به بندِ دامی، افتاده‌ای شنیدن

دل بر جهان فانی، عارف نمی‌سپارد
گوهرشناسِ دانا خرمُهره کی خریدن؟

طارق سخن‌سرایی، بسیار سهل و آسان
تا در عمل برآید، پشت فلک خمیدن

۲۸

ای دل، بیا بدون هیاهو سـفر کنیم
در کوی عشق خدمتِ اهلِ نظر کنیم

آری توان به همّت والا از این حضیض
تا اوج راه برده ز پستی گذر کنیم

شوری به سر نباشد و شوقی به دل اگر
با من بگو چگونه گذر از خطر کنیم؟!

تا قامتت شکسته نبینم به روزگار
هرگز مباد نزد ستم خم کمر کنیم

گفتم به نو گلی که دل از ما ربوده بود:
آیا شود که با تو شبی را سحر کنیم؟

گفتا: ز چشم زخم حسودان نه ایمنی ست
گفتم: به اِن یکاد حسد بی اثر کنیم

۲۹

چه جان ها گرفته ستم بارها
چه سر ها ستانده زما، دارها

فسون در فسون است بازی چرخ
قدم در قدم دام و آزارها

بَر آورده ابزار دانش ز خاک
بشر را شده دشمن ابزارها

چِسان شرحِ بارِ حماقت دهم
خَمَد پشتِ انسان از این بارها

چه آورده بر دست نادانِ پَست
ز خونریزی و جنگ و آوارها

چه گویم ز هموار و پَستی؟ جنون
به پَستی کشانیده هموارها

چه کاری دلم را کند شاد؟ هان
دلم خون شد از جمله ی کارها

به ظلمی که در پرده ها می رود
رود خون به چشمان بیدارها

چه گل ها که پژمرده در خاک شد
چه دشتی که پر گشته از خارها

شگرف است علمی که آموختم
نگجید طارق به پندارها

۳۰

ای که از کوچه ی رندان خدا می گذری
با خبر سازمت از درد رها می گذری

آنکه نازک دل و جان است، بگویش سخنم
ای پریشان شده از کارِ دعا می گذری؟

نا امیدی ز لب‌ِ سبز نگارم جُرم است
کام دل تا نستاندی تو چرا می گذری؟

گوهری مشتری دُر شده از دیده‌ی ما
صیرفی نیستی از اشکِ گدا می گذری

به فراوانی باران به لبت بوسه زند
«ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری»

دلبرم بانگِ درآ زد ، چه نشستی طارق؟!
غافلی سخت، کز آن بانگِ درآ می گذری

۳۱

نه من، آن شب خدا تو را بوئید
نه دلم، آسمان تو را پوئید

از دلِ باغِ سبزِ دستانت
لحظه لحظه ستاره می روئید

تو نبودی که جان من آمد
رَدِ پایت مُدام می جوئید

در فراقِ نگاهِ تو آرام
دل غریبانه یک نفس موئید

پیرِ دانای خشتمالی گفت [1]
از خرافات ذهنِ خود شوئید

هر که عاشق شود نمی میرد
این سخن را به عاشقان گوئید

[1] . منظور زنده یاد حیدر یغما، شاعر خشتمال نیشابوری می باشد

۳۲

ستمکاران زمینِ پاک را آلوده می خواهند
جهان در فقر و سودِ خویش را افزوده می خواهند

برای خلق عالم هر چه مشکل بیشتر، بهتر
پی آشوب دلهایند و خود آسوده می خواهند

کجا آرامشِ اهلِ نظر را در نظر دارند ؟
فضایی پر ز درد و مردمی بی هوده می خواهند

بنازم اهلِ ایمان را پیِ فرمانِ حق هستند
برای خوب بودن آنچه حق فرموده می خواهند

جهان روزی به دستِ مردمِ اهلِ خرد آید
که آن بستودگان ، اهلِ جهان بستوده می خواهند

۳۳

نگاه مردمت آشوبگر باد
بلا از چشم مستت بر حذر باد

هر آنکو با تو دارد سرگرانی
به سر بارگرانش بی شُمَر باد

خیالت می برد ما را به خورشید
« جمالت آفتاب هر نظر باد» [1]

برای توست پروازم وگر نی
مرا مرغ سخن بی بال و پر باد

به دور از چشم مستت زخم چشمی
وجود نازکت دور از خطر باد

سپاه غم اگر آید به درگاه
بلا گردان تو مهر و قمر باد

سحرگاهان دعاگوی تو هستم
که اعجازِ دعا، وقتِ سحر باد

[1] مصرع از حضرت حافظ است

۳۴

از آستین غیب، ندیدی چگونه دست
بیرون جهید و بتگر و بت را کمر شکست؟!

ما می رویم و پند به آینده می دهیم
پرهیز کن ز بُتگر و بُت بان و بُت پرست

ای کز مسیرِ ظلم و جنایت عبور توست
هشدار، ضربه های خدایی هماره هست

نازم به آنکه شیفته ی سیم و زر نشد
مردانه بند بندِ تعلق زِ پا گسست

فرزانه یار من، که بوَد پیرِ می فروش
آخر به جامِ باده ی جان، بی خبر نشست

گفتم حدیثِ عشق بخوانم، به خنده گفت
طارق بنوش باده که خوانم به گوش مست


۳۵

باز چشمش باز چشمش باز او
راز ها دارم به دل، آن راز او

رقص آوازی ست ما را در گلو
آنچه باشد در گلو آواز، او

گیسوانش جنگلِ اعجازِ عشق
می فشاند در فضا اعجاز، او

ناز ها دارد که می باید خرید
گاه گاهی می کند چون ناز، او

بر ضریح چشم او بالِ دلم
بسته، اینک معجزِ پرواز، او !

چون به چنگش می زند آن ماه چنگ
شور دارد گوشه ی شهناز او

هست منظورِ خداوندِ ادب
آن بلند آوازه ی شیراز، او


۳۶

جانِ خوبانِ جهان عاشق باش
مثلِ آن آب روان، عاشق باش

به امیدِ تو غزلخوان شده ام
آیه ی یأس مخوان، عاشق باش

نان خود را ببر از سفره ی عشق
ای که ذکرت شده نان، عاشق باش

دوش فرمود شقایق به صبا
نشوی بادِ خزان، عاشق باش

زادن و کُشتن و بَر خاک زدن
کارِ چرخ است ،تو هان،عاشق باش

چون مَلََک عشق ندانست، از او
تو سری، دست فشان عاشق باش

سر به دامان ز چه بُردی ای گل؟
گُلِ خورشید نشان، عاشق باش

۳۷

ماه را باید تماشا کرد و رفت
دیدگان را عین دریا کرد و رفت

در چنین فرصت که کمتر از دَمی ست
عشق را باید تمنا کرد و رفت

نیست آن غوغا که دل می خواستی
در جهان باید که غوغا کرد و رفت

منتظر بودم که می آید، ولی
هی بسی امروز و فردا کرد و رفت

وعده وصلم به روزی داده بـود
روز وصل آن نکته حاشا کرد و رفت

شانه هایش را نوازش داده بود
دست هایم شانه بالا کرد و رفت

تا بسوزانـد دلم را تا ابد
آتشی در سینه بر پا کرد و رفت

گریه هایم از برای خنده ای ست
کز تمسخر بر دو دنیا کرد و رفت

در زمین می جستمش، بر کهکشان
دلبرم راهی که پیدا کرد و رفت

۳۸

«از سوز محبت چه خبر اهلِ هوس را
این آتش عشق است نسوزد همه کس را[1]»

آنجا که بوَد جایگه همّتِ عنقا
هرگز نتوان یافت رَدِ پای مگس را

دریا به دلش کرده نهان درُّ و گهر را
واپس زده در ساحل اگر خاری و خس را

مرغانِ سحر سقفِ قفس را بشکستند
آرید خبر مرغِ غنوده به قفس را

جانم نکند مشکل عالم اگر آسان!!
از من بستانید همین نیمِ نَفَس را

اقوامِ به نان رفته چه دانند هنر چیست؟
آنان همه دانند عجب قدرِ عدَس را !!

دل داده و چیزی نگرفتیم ز دنیا
پاداش کِه داده به کسی کار عبث را؟

عمری به فنا داده و کاری ننمودیم
ای بیخبر از خویش بزن بانگ جرس را

طارق رَهِ خود گیر از آن قومِ هوسناک
«از سوز محبت چه خبر اهلِِ هوس را»
[1] بیت از : فصيحي تبريزي

۳۹

در شرقِ دلم نشسته ماهی
کز غرب کنم وُرا نگاهی

رقصیده درونِ چشمِ جانم
بَر دیده بماندم الهی

از دیده ی مست او چه گویم ؟
جان بخشد و ضِدِّ هر تباهی

گر دست محبت اش نباشد
از چاله فتاده ام به چاهی

با اوست که شاد و غم ستیزم
بی او همه رنج و درد و آهی

من هیچ نخواهم از خداوند
جز دیدن او به گاه گاهی

در مکتبِ عاشقانِ بی دل
جز عشق ندیده ام پناهی

هر راه که رفته ام خطا بود
الا سفری به چشمِ ماهی …

۴۰

دلم سرودِ خوشِ اطلسی و شب بوهاست
مسیرِ هجرتِ اندیشه ی پرستوهاست

هنوز دستِ دلم بی خیال سنگ انداز
گرفته خانه به هرشانه ای که گیسوهاست

برای زخم دلِ من ، مگو طبیب آید
نگاهِ شوقِ تو اَم به ز نوش دارو هاست

برای شهد کلامت همین سخن کافیست
حلاوتش که فراتر ز شَهدِ کندوهاست

به مولیانِ نگاهت ، که پرنیان باشـد
به زیر پایم اگر ریگ های آمـوهاست

حریص چرخ که صد برج دارد و بارو
هنوز چشم حریصش به برج وباروهاست!

به شطِ عشقِ تو پرواز می کند طارق
به قایقی که دو دستش به جای پاروهاست

۴۱

چشم تو و چشم تو، ها! چشم تو
کشته مرا، کشته مرا، چشم تو

چشم مگو، کعبه ی جان من است
برده دلم را به خدا، چشم تو

قهر کنی، دور شوی، تا ابد
من نکنم هیچ رها چشم تو

معبد من بوده ز روزِ نخست
هست مرا جای دعا چشم تو

موج نگاهِ تو به عرشَم بَرَد
می بَردَم تا به کجا چشم تو!!

شوقِ خیالاتِ دلِ دلبران
غم ببرد از دلِ ما، چشم تو

گفت مرا پیرِ درون: می شود
راحت جان هر دو سرا، چشم تو

لحظه ی آن حادثه ی ناگوار
از تن و جان بُرد بلا چشم تو

هرکه دَخیلِ نگهت می شود
می دهدش زود شفا،چشم تو

کعبه ی طارق بُوَد و اهلِ دل
در همه آن، شکر خدا، چشم تو
.
۴۲

همپایی و یارِ عاشقان می باشی
دل می دهی و چه دلستان می باشی!

آن خشم نوشته های سرخت خواندم
ای سبز قبا، چه مهربان می باشی!

هرچند که ساکنِ زمینی اما
آوازِ بلندِ کهکشان می باشی

تو فصل بهار دیگرانی، اما
افسوس برای من خزان می باشی

بر سینه یخ زده تو گرمایم باش
ای مهر، فروغ جاودان می باشی

دریاب دل شکسته ام را، دریاب
ای ذرِّه نشین که جانِ جان می باشی

۴۳

شعرِ سپید فامِ مرا یک غزل کنید
دردم به عشق آمده، ضرب المثل کنید

زنبورِ طبع من، نزند نیش بر کسی
دل ها بیاورید و همه پُر عسل کنید

وقتی تمامِ عالم و آدم بوَد یکی
سنگی مُراد داده و آن را هُبَل کنید

ظالم به ریب جمله بخواند به سوی خویش
هرگز مباد پیروی از آن دَغل کنید

ای کاش بادِ خودسری از سر برون شود
تا هرچه مشکل است حکیمانه حل کنید

هیچ است و پوچ بسته ی جنگ و جدال ها
از بهر هیچ و پوچ مبادا جدل کنید

باید کنار مهر و محبت برای خلق
تهدید را به فرصتِ دانش بَدَل کنید

پس لرزه های سوء تفاهم همیشگی است
فکری به حال سازه ی روی گسل کنید

«در کار خیر حاجت هیج استخاره نیست»
تعجیل در اجابت خیر العمل کنید

تا دل به شوق روی کسی تنگ می شود
در باغ عشق رفته ، گلی را بغل کنید
۳ اسفند ۱۳۹۷

۴۴

عشق، پایانِ سکوت است، خودت می دانی
هجرتی تا ملکوت است، خودت می دانی

وعده ی زاهد ما باغِ بهشت است، ولی
جلوه ای از بَرَهوت است، خودت می دانی

آنکه دستش نبود سبز کویرش خوانند
واحه ی وادی لوت است، خودت می دانی

در پی قوم دغلکار هر آن پا بدوید
دست شیطان به قنوت است خودت می دانی

این همه شورِ شعاری ست به شبخانه ی عقل
همه از قوَّتِ قوت است، خودت می دانی

رنج و سرگشتگی جد بزرگم آدم
بی شک از گاهِ هبوط است، خودت میدانی

عقل بیچاره بر آن شد بزند ریشه ی عشق
بینوا در هَپَروت است، خودت می دانی

در نمازِ شبم این نکته شنیدم از “جان”
حال خوش در ملکوت است، خودت می دانی

۴۵

هر کسی، در کار دل استاد نیست
هست شیرین و کسی فرهاد نیست

روزگارش را به زشتی یاد کرد
هر که از او روزگارش شاد نیست

ظلم و استبداد حرفی دیگر است
راستی، سرو چمن آزاد نیست؟

من کتابِ برکه ها را خوانده ام
کارشان جز ناله و فریاد، نیست

بی خیالی عالمی دارد، ولی
آدمی بازیچه ی هر باد نیست

آن که از غیرِ خدا دارد امید
آگه از سر چشمه ی امداد نیست

در چراگاهِ غزالانِ غزل
شکرِ ایزد، دیده ام صیّاد نیست

شد دل آخر آن خراب آبادِ غم
هیچ بهتر زین خراب آباد نیست

۴۶

هرچه کنم نمی شود، تا بروی تو از دلم
از تو فرار می کنم، باز تویی مقابلم!

پای کشیده ام ز تو، تا بروی ز خاطرم
باز به کوچه باغِ غم، دستِ تو شد حمایلم

آبِ رُخم تو بُرده ای،خواب و خورم گرفته ای
نی تو مرا رها کنی، نی به تو باز مایلم

آب شوم، تو جوی من،جوی شوم، تو آبِ من
حل کنم اَر مسایلی، باز تویی مسایلم

عقل به جنگ تن به تن، عشق،تمامِ حرفِ من
عقل چه غائله به پا کرده به عشـق قایلم!!

دل به جهان نبسته را، تاجِ شهان شکسـته را
از چه گدای خود کنی؟ رو زِ بَرم ،نه سائلم

لحظه به لحظه سوختم،جان شده،لب بدوختم
کی غمِ دل فروختم…؟ این نشد از فضایلم؟

صورت من رصد مکن،درد مرا به صد مکن
داسِ نگاه تو مگر!!، کی برسد به حاصلم؟!

نقص من است آشکار، نزد رئوف کردگار
من که نگفته ام چنین:«مرد خدا و کاملم»

کودکی ام به عاشقی،طی شد و لطفِ ایزدم
«عمر ، به خوانِ هفتم و… مثلِ همان اوایلم»

طارق دل شکسته را..، با غمِ خود نشسته را
هیچ رها نمی کنی، “. “و “_” ، ف و ا ص ل م [1]
…..
بادِ خزان وزیده است…، باز گرفته این دلم
کی به بهار می رسم؟ خط بکشد به مشکلم

[1]. نقطه و خط، فواصلم


۴۷

ای اوین، ای محبس مولای من
ای کشانیده به میدان پای من

اُف بر آن دستی که خشتت را نهاد
بودنِ تو رنجِ جانفرسای من

خشت و خاکت شاهدِ اندوهِ خلق
باعثِ فریاد و واویلای من

از غمِ خیلِ اسیرانت اثر
از جوانی نیست در سیمای من

من تنفر دارم از آبادی ات
بوده اند از تو دژم ابنای من[1]

بغضِ معصومِ اسیر هشتی ات[2]
آتشی افکنده بر اعضای من

باش تا این آتش آرم سوی تو
غافلی از طبعِ آتش زای من

بر دماوند است ننگی تا ابد
گر تو باشی و سکوتِ نای من

ای بنای ظلم، ای کاخ ستم
گر که ویرانت نسازم وای من

گاهِ نابودی تو ، آهنگِ شاد
می نوازد با دَفی سُرنای من

هر چه زندان در جهان نابود باد
ازخدا این است استدعای من
پ . ن
[1] . آبا . آبا. (از ع ، اِ) در تداول فارسی ، آباء :
تا آدم و حوا که شدند اصل تناسل
هستی ملک و شاه به اجداد و به آبا.
– پدران آسمانی
[2]. هشتی مکانی ست در زندان اوین که در حکومت سابق در زیر آن زندانیان را شکنجه می کردند.

۴۸

شد باده در جام ، الحمدلله
سرشار شد کام، الحمدلله

گفتم که شاید، شورش کند غم
غم شد ولی رام ، الحمدلله

ما پختگی را، بهتر پسندیم
شاد است اگر خام ، الحمدلله

زاهد مبارک خوش نامی ات، ما
مستیم و بَد نام ، الحمدلله

هستم اسیرِ غوغای چشمی
شادم در این دام ، الحمدلله

آغاز طارق، انجام غم بود
آغاز و انجام، الحمدلله

۴۹

جُسته‌ام‌ آن‌ خُردِ نا پیدای را
خالقِ یک قطره تا دریای را

در درون‌ِ ذرّه ای همچون صدف
یافتم‌ آن‌ گوهرِ یکتای را

مرغِ عشقم‌ خواند یارم، زیرِ پَر
تا کشیدم گنبد خضرای را

ذلَّتم‌ را دید اگر بخشیده است
از حضیضِ ذلَّتم بالای را

چون‌ عطا کردی مرا، یارب مگیر
تا نجاتم عُروَة الوثقای را

"جان" مرا همپای شادی و غم‌ است
کی رها سازم چنین همپای را

من‌ رها کردم‌ مَنیَّت را ، تو هم
خود رها کن‌ آن "مَنِ" خود رای را

پ . ن
در توضیحِ جسته ام آن خرد ناپیدای را:
تئوری بی نهایت شعور و توانایی در بی نهایت ذره از حقیر بوده و در کتاب چشم سوم آمده است .
همه می دانیم که ذره را می توان بی نهایت ریز کرد ، زنده یاد دکتر حسابی با بیان نظریه بی نهایت ذره مرد علمی سال شد و هایزنبرگ دانشمند آلمانی بر مبنای آزمایش یانگ دریافت ذره با شعور است .
با عنایت به این دو موضوع مهم علمی ، سال ها پیش بنده اعلام کرده ام که بی نهایت شعور و توانایی در بی نهایت ذره وجود دارد به توضیحی بهتر هرچه ذره را ریز کنیم ذره ای به دست خواهد آمد که باشعور تر و توانا تر از ذره قبلی خواهد بود و کاملا روشن است در بی نهایت ذره بی نهایت شعور و توانایی وجود دارد .
اکنون سوال می شود کدام‌ موجودی در هستی دارای بی نهایت شعور و توانایی ست؟
جواب کاملا روشن است بنا بر این تئوری خداوند ریز ترین ذره ی هستی ست.
پس چرا می گوییم‌ الله اکبر ؟ به خاطر آنکه هستی بی نهایت است و از ذره تشکیل یافته و خداوند در کُنه هر ذره ای وجود دارد
اثبات این تئوری بسیار ساده است و قبلا در مقالات و کامنت ها آن را بیان داشته ام و اکنون در اینجا برای چندمین بار بر اثبات آن نکاتی را بیان می کنم .
قد و قواره عامل ایدز یک انگستروم است یعنی یک ده میلیونیم میلی متر یعنی یک میلی متر به ده میلیون تقسیم شود یک قسمت از آن ده میلیون را یک‌انگستروم می نامند .
عامل ایدز قیل از حمله به سلول ، پنج جاسوس خود را برای بررسی توانایی های سلول به سلول می فرستد و آنان پس از بررسی به عامل ایدز اعلام‌ می کنند که سلول دارای چه توانایی هایی می باشد ، سپس عامل ایدز بسرعت تغییر ماهیت داده و به سلول حمله کرده و آن را نابود می کند دانشمندان در آمریکا هفتاد و پنج و نفر را شناسایی می کنند که در محیط آلوده به ایدز بوده ولی دچار بیماری ایدز نشده بودند.
پس از بررسی متوجه می شوند وقتی جاسوسان عامل ایدز وارد سلول ها می شوند، از سلول ها اطلاعات غلط دریافت می کنند به عبارتی روشن تر سلول ها جاسوسان ایدز را فریب داده و وقتی عامل ایدز به سلول حمله می کند نابود می شود .
این قوی ترین دفاعیه بر اثبات این تئوری ست .
خداوند در قرآن کریم در ارتباط با احاطه همه جانبه و قدرت مطلقه خود بر انسان می‌فرماید: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید»؛[1] ما انسان را آفریدیم و وسوسه‏‌هاى نفس او را می‌دانیم، و ما به او از رگ قلبش نزدیک‌تریم.
از سویی دیگر تمام هستی را ذرات تشکیل داده اند و شبانه روز با دقت باور نکردنی در آفرینش هستی نقش خود را ایفا می کنند ، از عزیزان سوال می شود ذرات این همه شعور را از کجا کسب می کنند؟
با توضیحاتی که در بالا داده شد فرمانروای عالم در ذره حضور داشته و بی نهایت شعور و توانایی آن قادر متعال باعث می شود تا ذرات بدانند چه باید بکنند.

۵۰

«خلوتی كو كه خيالات تو آنجا ببرم
ديده بربندم و دل را به تماشا ببرم»

دخترِ باکره ی طبع گهر بارِ دلم
تا تماشاگه افسانه ی فردا ببرم

دست در دست نسیمی بگذارم آزاد
شاد و مستانه به دامانه و صحرا ببرم

با شقایق بنشینم، نفسی تازه کنم
قصه ی داغ دلش را به خدا تا ببرم

هرکه را آه دلی باشد و غوغای غمی
سوی میخانه به امیدِ مداوا ببرم

دُرِّ نابِ دَری از ملکِ خراسانِ وجود
سینه ریزی زِ غزل تُحفه به دریا ببرم

آسمان پر ز ستاره ست، به دل می گفتم
طارقم، شوق خیالاتِ تو آنجا ببرم

۵۱

صدای گرم تو را من به قاب خواهم برد
کنار قاب صدایت، شراب خواهم برد

رقیب تا نشود شاد از لبِ تفته
لبان تشنه ی خود بر نقاب خواهم برد

به خواب تا که بیایی به بوسه ی نابی
تو را به حُجره گل ها به خواب خواهم برد

سرودِ دیده ی مستت شنیده ام آری
غزل غزل همه را در کتاب خواهم برد

ثواب دارد از آن لب شراب نوشیدن
بیا کنارِ من امشب ثواب خواهم برد

به شیخ گفته ام این ماجرا و طارق را
که شیخ گفته به دارالحساب خواهم برد

۵۲

من سفیرِ لاله های پَرپَرم
آی آدم ها، محبت میخرم

عشقِ جامد نیستم ، سیاله ام
تشنه یک جرعه ی عشقِ ترم

آی آدم ها، مرا باور کنید
کز دیارِ قصه های باورم

کودکی در تشنه گاهِ بوسه هاست
من ورا تا نهرِ بوسه می برم

سُفته ام دُرهای زیبای دَری
روزگاری چون به کارِ گوهرم

آنچنان مستم که با هر قطره اشک
باده می رقصد درونِ ساغرم

دلبرم می گفت طارق بی دلی
شکرِ ایزد، نازِ شستِ دلبرم

۵۳

از من جدا نئی که تمنا کنم تو را
در من نشسته ای و تماشا کنم تو را

یادم نمی رود که زغفلت چه سال ها
پا بر رکابِ باد که پیدا کنم تو را

نازم به میفروش چنین وعده داده بود
با جرعه جرعه حلِ معما کنم تو را

تا رِه به راز ما نبرد مدعی، نگار
شاید[1]که در مشاهده، حاشا کنم تو را

بشنیده ام به قطره ی بر گل نشسته ای
روح زمانه گفت: که دریا کنم تو را

تا در حضیضِ لذتِ دنیا نشسته ای
کی با خبر ز عالم بالا کنم تو را؟

پ. ن
کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را
کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را
فروغی بسطامی
[1].شاید، شایسته است

۵۴

به شِکَّر خنده، بگشا آن دهان را
که از غم وارهانی یک جهان را

مبر آن روی زیبا در نقابی
به پیری می بَرَی خیل جوان را

از آن روزی که چشمم بَر تو افتاد
دَمادَم بشنوم از دل فغان را

از آن ظلمی که کردی با من ای ماه
بخوانم روز و شب صاحب زمان را

بقولِ خواجوی کرمانی ای دوست
«غنیمت دان حضورِ دوستان را»

بیا، دل ساربانِ کوی عشق است
هدایت می کند صد کاروان را

غزل هایم، اگر بر دل نشینند
بخواندم دفترِ صاحبدلان را

چه ها گویم زِ موجِ چشمِ مستی
که بَر خود می کشاند کهکشان را ؟!!

به جانِ هرچه عاشق در جهان است
پرستد طارقِ ما عاشقان را

۵۵

مرگ، خود پشت در و دل پی استقبالش
جانِ من خواهد و دلشاد، بپرسم حالش

مرغِ عمرم نتواند بپرد نیم قدم
از ازل چیده شده شاه پَری از بالش

نزدِ نامرد مَبر دست نیاز، از آن رو
کآبرویت ببرد، تا ندهد از مالش

"هر کسی روز بهی می طلبد از ایام”‌‌[1]
تا چه آید به سر از دایره ی احوالش

از تنورش بدهد نان بد و خوب به خلق
هر کسی نان فلک می خورد از اعمالش

شرف آور به کف و معرفت و آزادی
ورنه این چرخ بود هیچ و مرو دنبالش

شعر هم مثل قمار است که یک بازیکن
رو کند لحظه ی نابودی خود تک خالش

[1] . هر کسی روز بهی می طلبد از ایام _ حضرت حافظ
​سی غزل _ دفتر سوم

۵۶

ای دل، بیا بدون هیاهو سـفر کنیم
در کوی عشق خدمتِ اهلِ نظر کنیم

آری توان به همّت والا از این حضیض
تا اوج راه برده ز پستی گذر کنیم

شوری به سر نباشد و شوقی به دل اگر
با من بگو چگونه گذر از خطر کنیم؟!

تا قامتت شکسته نبینم به روزگار
هرگز مباد نزد ستم خم کمر کنیم

گفتم به نو گلی که دل از ما ربوده بود:
آیا شود که با تو شبی را سحر کنیم؟

گفتا: ز چشم زخم حسودان نه ایمنی ست
گفتم: به اِن یکاد حسد بی اثر کنیم

۵۷

هان مرو آنجا که غم روزی پریشانت کند
زخمه های خار و خس از رَه پشیمانت کند

گیسوانت را مَده بر دستِ بادِ هرزه گرد
ترسم از غم راهیِ کوه و بیابانت کند

هوشیاران را چه کس دیده به حیرتگاهِ عشق؟
می به کف آور که با یک جرعه حیرانت کند

شوخ چشمم وه نمی فهمد چرا حرفم هنوز؟
دل بِهِل ، تا بیدلی در خانه مهمانت کند

ای که در سر شد هوای سلطنت، در کوی عشق
دست غیبی دیده ام آنجا ، که سلطانت کند

زیرِ باران رو اگر داری هوای بوسه ام
«ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند»

من دخیلی بسته ام بر پَنجرِ فولادِ دوست
تا رها از هر چه غم شاهِ خراسانت کند

۵۸

خانه به خانه، دَر به دَر، دَر پی تو دویده ام
شانه به شانه، سَر به سَر، بارِ تو را کشیده ام

حیله به حیله، فَن به فَن، داغ نهاده ای به دل
سینه به سینه، دل به دل، مهر تو بَر گُزیده ام

نقطه به نقطه، جا به جا، دام تو بود و دانه ات
لحظه به لحظه، کو به کو ، از بَرِشان پَریده ام

چهره به چهره، رو به رو، حرفِ دلم شنیده ای
پَرده به پَرده، دَم به دَم، از تو چه ها شنیده ام!

کاسه به کاسه، لب به لب، آبِ حیات دادمت
جرعه به جرعه،خط به خط، زَهرِ بلا چشیده ام

سایه به سایه، بَر به بَر، با تو و رفته ای زِ بَر
هفته به هفته، مَه به مَه، روی مَهَت ندیده ام

۵۹

چشم خود را می نهی بر روی هم یک ثانیه؟
می شوی همراهِ من تا مرگِ غم، یک ثانیه؟

این عبارت گفت “جانی” از تبارِ عشق و نور
با سر انگشتش فضا را زد رَقم، یک ثانیه

پلک هایش را به هم آورد و لبخندی به لب
گفت:«دیدم مرگِ غم، دفعِ ستم، یک ثانیه»

پشت سَر، رنگین کمانِ آرزو ها بود و بس
رو به رویَ ش جبهه، فرصت شد چه کم!!، یک ثانیه

“عشق” آمد، “جان” او همراه وی شد، ای عجب!!
ذکرِ یارب یاربی بودش به دَم، یک ثانیه!

گاهِ هجرت زد اناالحق “جانِ” او ، پرواز کرد
فَتح خرمشهر؟ تنها یک قَدَم، یک ثانیه

نغمه ی اللهُ اکبر با نوای یا حسین (ع)
درفضا پیچید و پلکَ ش روی هم، یک ثانیه

مرد حق شد شعله ور، در جانش ایمان، ناگهان
پشت پا زد بر همه مُلکِ عدم، یک ثانیه

۶۰

وقتى نگاهِ گرمِ شما بوسه مى شود
حس مى كنم حضورِ خدا بوسه مى شود

در لحظه هاى خلوتِ سبز خيال من
دستانِمان به بام دعا، بوسه مى شود

دیدم که کارهای نشد شد، ولی به صبر
آثارِ زخم های جفا ، بوسه می شود

يك بوته خار، در دل دشت محبتت
بر بوسه گاهِ گامِ بلا، بوسه می شود

روى تنِ سياهِ سكوتى به رنگِ شب
هر واژه ى طلايى ما، بوسه مى شود

وقتى كه درد، دورى دلهاى تشنه است
هر جرعه آب تا به شفا، بوسه مى شود

چه غم ؟ تا که ابرو کمان با من است
گل آوازه ی کهکشان، با من است

جهانخواره را گو که بی تو چه داشت؟
تو را دارم اکنون، جهان با من است

نباشد اگر سرو زیبا به بَر
به دیده که اشکِ روان با من است

به حافظ بگویید جای تو سبز
که فرخنده جانِ جهان [1] با من است

نترسیده از موج دریای عشق
به هر موج آن، همچنان با من است

تو گویی ز پیری؟! چه باکی به دل؟
خدا را که بختِ جوان با من است

« چه غم دارم از تلخی روزگار،
شِکر خنده ی آن دهان، با من است[2]»

[1] – جهان؛ تخلص جهان ملک خاتون شاخه نبات حافظ می باشد که در عصر وی از شعرای بزرگی بوده است.
خانم پروین دولت آبادی دیوان جهان ملک خاتون را در کتابخانه ی ملی فرانسه جُست و آن را در ایران به چاپ رساند.
[2] – بیت از فریدون مشیری

دیوِ سرما، اسیرِ طوفان است
مرگِ خود دیده و پریشان است

روی سِن های ماسه ای در دشت
فرصتِ رقصِ گل عذاران است

اشکِ سردی که ابر می بارد
«آخرین شِکوه از زمستان است»[1]

شعرِ خوبی سروده شاعرِ صبح
شب یلدای غم، به پایان است

روزهای سپید و پُر امید
هدیه ی خونِ پاکِ آبان است

دل، هراسی ندارد از دشمن
آنچه فائق شود بَر او، جان است

جانِ پُر قدرتِ اَهورایی
حافظِ سرزمینِ ایران است

۶۳

ای آنکه در خیالِ غزل پَر کشیده ای
بر ذهنِ من دو بالِ کبوتر کشیده ای

بر فرش دشت و بسترِ پروانه های سرخ
آلاله های آبی محشر کشیده ای

با قطره قطره شبنمِ مستی بگو چطور
در دستِ پیرِ میکده ساغر کشیده ای؟

تصویرِ رقص خوانی باد و شکوفه را
* در چشمه های کوه صنوبَر کشیده ای

با بوسه ات به گنجِ حضوری در آسمان
راهی به سوی خانه ی دلبر کشیده ای

در حیرتم که قلبِ بلورین ساده را
هرجا که سنگ خورده مُکرَّر کشیده ای؟!

دیدم چگونه قامتِ یک شاخه بر حیات
خشکیده شد ،شکست ولی تَر کشیده ای!!

بَر دفتری که بوی خدا می رسد از آن
طارق قلم به ضدِ ستمگر کشیده ای

* کوه صنوبر به روستای صنوبر در شهرستان تربت حیدریه استان خراسان رضوی اشاره دارد. این روستا در نزدیکی کوه شصت دره واقع شده است و به دلیل طبیعت زیبا و سرسبز خود، به ویژه در ایام نوروز، یک مقصد گردشگری محبوب است.
این کوه در نزدیکی روستای صنوبر واقع شده و از جاذبه‌های دیدنی منطقه است.
روستای صنوبر به دلیل طبیعت سرسبز و آب و هوای مطبوع، به ویژه در فصل بهار و نوروز، مورد توجه گردشگران قرار می‌گیرد.
رودخانه شصت دره:
این رودخانه از ارتفاعات و کوه‌های منطقه سرچشمه می‌گیرد و از کنار روستای صنوبر عبور می‌کند.
[1]. مصرع از استاد شفیعی کدکنی

۶۴

عشق یک بارقه ی شیدایی ست
هدیه بر هر چه دل دریایی ست

کاشکی حالِ مرا دریابی
خسته از درد و غمِ تنهایی ست

ماه دیدم که فرو رفت به خود
تا رُخ ات دید به این زیبایی ست

خیل عشاق پی عشق و عجب
عشق آنجاست که ناپیدایی ست

چشم تو رهنِ دلِ عاشق من
به جز اینم چه دگر دارایی ست؟

گره دیده و دل را وا کن
ای که کار تو گره بگشایی ست

۶۵

«بی همگان به سَر شود، بی تو به سَر نمی شود»[1]
دستِ من است و دامنت، کارِ دِگر نمی شود

بارِ سفر چسان بَرَم؟ یار شکسته شَهپَرم
مرغِ شکسته بال و پَر، زادِ سفر نمی شود

دل؟! همه دل فدای تو، جان؟! همه جان برای تو
مهرِ تو از سرای دل، هیچ بِدَر نمی شود

عمر چو آب در گذر، رفت و مرا نشد خبر
بی تو هَدَر شود ولی، با تو هَدَر نمی شود

من زِ گناهِ دل خِجِل، غمکده شد دوباره دل
شامِ غمانِ عاشقان، بی تو سَحَر نمی شود

چرخ ز عشق بی خبر، جنگ برای سیم و زَر
فتنه نه یَک، که بی شُمَر، دَرد شُمَر نمی شود

دشت سرودِ لاله ها، خون شده باز ژاله ها
کاخِ ستمگران چرا، زیر و زِبَر نمی شود؟!!

سنگِ سیاهِ قلبِ ما، گوهرِ عشق کی شود؟
جز به نگاهِ مهرِ تو، سنگ گُهر نمی شود

طارق دل شکسته را، با غمِ دل نشسته را
گر تو برانی از درت ، دور زِ دَر نمی شود

[1] . مصرع از حضرتِ مولانا

۶۶

آنکه پیوسته دلِ ما به جفا می شکند
نکند فهم، که دارد به خطا می شکند

حرمت از کعبه فزونتر اگر آن راست چرا
با جفا کاری هر بی سر و پا می شکند؟

ناخدا شاکله ی قدرت خود را به خدا
چون که افتاد به گرداب بلا می شکند

نه همین ساغر و خم را، که سَرِ ساقی را
ز حسادت به همه میکده ها می شکند

مسجد و میکده توفیر ندارد به بَرَش
دلِ اربابِ وفا را همه جا می شکند

بوریا برتن اگر دارد و زرین جامه
هرچه باشد دَمِ دست اش به جفا می شکند

تا که در چَنبَرِ نفس است گرفتار مدام
پای اقبال خود و دستِ دعا می شکند

دیدمش مست، نه از باده ی گلگون، از کِبر
گفتمش عاقبت این عُجب تو را می شکند

سر به زیر آور اگر اهل دلی، باور کن
مثل فواره که شد سر به هوا می شکند

به چمنزار اگر ساقه ی گل می شکنی
شاخ ات ای گاو نه من، دستِ خدا می شکند

۶۷

وقتی تمام حرفِ شما زور می شود
بی شبهه چشم باطن تان کور می شود

تا ذهن زرد رنگ شما آتش است و مرگ
خواب از خیالِ سرخ شما دور می شود

وقتی که فقر هدیه ی اقوام بربری ست
جایی برای خواب، بلی، گور می شود

با اتحاد کاخ ستم زیر و رو شود
پیلی اسیر لشگری از مور می شود

من خوانده ام کتابِ گیاهانِ مهربان
نفی اش مکن، دوای تو انگور می شود

۶۸

گویی: که خدا نیست!! بگویم : که خدا هست
بر آنکه ندارد به دعا دست، بلا هست

ای آنکه بگویی : که در این خانه صدا نیست
از عشق تو بنگر که در این خانه ، صدا هست

گفتی چه ریایی ست؟ به دستم شده تسبیح!
گویم : که در این رشته درازای ریا هست

گفتی: که دروغم شده از مصلحت ای دوست
گویم : که به شیطان زده این کارِ خطا هست

گفتی: که فلان تاجر بازاری ما را
اربابِ کرم دیده و در فکرِ گدا هست

گویم: نه چنین است برادر که اگر بود
این خیلِ گدایان زچه در شهرِ شما هست؟!

طارق ز چه بر منزل توفیق نیامد؟
از بهرِ خدواندِ سخن بانگِ دَرآ هست

۶۹

بوی گل های بهاری، بـوی سبزه، بوی نَم
می بَرَد اینک خدا را این سه از دل نقشِ غم

آسمانی پُر زِ ابر و بارشِ باران به دشـت
شادی ام افزون کند، افزون غمم، بسیار کم

رقصِ باد و عطرِ سوسنبر کند غوغا گری
سرو و لاله شادمان و با خبـر از حالِ هم

وه چه زیبا نغمه های عندلیبان در بهـار
می نوازد بادِ نوروزی، زمین را دَم به دَم

باز آمد نو بهارانی خزان از ما گرفت
رفت طارق آن شر و شورِ غمِ اهلِ ستم

بگذرد این دوره ی سختِ شقاوت بگذرد
دیده ام غوغای غم راهی ندارد جز عدم

خواجه نیکی کن که این ماند پس از تو یادگار
شرم بادش آنکه بَر دَردی زَند بی غم، قدم

شاد باد آنکو به خوانش بُرده نانی از حلال
اُف بَر آن ظالم حرامی خورده از نقشِ قلم

۷۰

تا نگار من کنار گل نشست
هیبت گل از جمالِ او شکست

شکر ایزد هر چه من می خواستم
بر گرفتم از نگارِ می پرست

تا که چشمم را به چشمش دوختم
مستِ مستم از نگاهش، مستِ مست

آدمی بود او؟ پری بود او ؟ و من
عاقبت هرگز ندانستم چه هست؟

لیک می دانم که آن بانوی عشق
از تعلق هرچه بند از پا گسست

همچو مرغانِ سحر او یک نفس
از قفس در شام یلدایی بِرَست


پ. ن
این غزل در سال 1382 بعد از رحلت مادرم که در شب یلدا صورت پذیرفت سروده شد و مدت ها بود به آن دسترسی نداشتم تا اینکه امروز عزیزی آن را بعد از حدود 20 سال در اختیارم گذاشت.

۷۱

با آنکه هنوز از غم ایام خرابم
تا پُر نشود جام من از بوسه، نخوابم

انگورم و آرام به یک ظرف قدیمی
آیا رسد آنروز بگویند شرابم؟

با من به سحرگاه سخن داشت گلی، گفت :
شش روز بود عمر و مدام است گلابم

ما از پی یک بوسه نهادیم دل و جان
با مردم آزاده در این کار صوابم

می گفت حبابی نه چنین ذره، که بحرم
افسوس هوای دل من کرده حبابم

در کودکی ام گفت یکی پیر خردمند
تو اهلِ کتابی و خدا داد کتابم

گر لشگر غم آمدو صد زخمه به دل زد
والله نشد روی خود از عشق بتابم

۷۲

مرا می دانی از دیروزهای دور، از آغاز
مرا می دانی از پرهایِ بسته، از شبِ پرواز

مرا می دانی از طوفان ترین بغضِ کبوترها
وجودم را سرشته موجِ چشمانت به یک اعجاز

دخیلِ چشم های مهربانت حاجتی دارد
به رویش می کنی کی چشمه ی خورشیدها را باز؟

اگر خون می چکد از چشم من، تنها تو می دانی
بهانه گیرد از دوری تو ای نازنین، دل باز

کبوترها، سراغت را گرفتند از اقاقی ها
تبرها، با سرودی راه را بستند بر ایجاز

دو راهی در دو راهی قصه ای تکرار در تکرار
شب نومیدی پیغمبران دزد بی اعجاز

سقوط بادبان ها در نگاه جاشوانِ پیر
و نام ِتوست، بر لبهایِ این مردانِ بی آواز

۷۳

مردم چرا بر شیشه ها، ها می گذارند؟
اندوه را بر قابِ فردا می گذارند

اینجا غرور وحشی خاکستری ها
بر روی حرفِ خوبِ تو پا می گذارند

اینجا فقط کودن اگر باشی، رهایی
ورنه تو را تا کرده، یکجا می گذارند

با رو سری، پاکی و بی آن، شک ندارم
ناپاکی ات را مهر و امضا می گذارند

رؤیای شیرین تو را بسیار آرام
بی مایگان بر موج دریا می گذارند

تا دلخوشت کردند و گنجت را ربودند
پس مانده ای از نقشه ها را می گذارند

اینجا برایت هست چیزی تا نمیری
ته مانده های سفره را جا می گذارند

سرگرم شو با رو سری ، آری برایت
تا تو سر چوبش بری "نا" می گذارند

قومی تو را قعر جهنم می فرستند
راحت! همین ، پشتِ فِری، “کا”می گذارند

۷۴

در التجای چشم غزالی ، هنوز هم
‏‎‏‎زير هزار فکر محالی، هنوز هم

‏‎‏‎در انحنای بوسه ی گرم و هوای سرد
‏‎‏‎دارم چه روزگار و چه حالی! ، هنوز هم

‏‎در آتش هوای نگاری که روز و شب
‏‎‏‎خوش می پزم «خیالِ وصالی» هنوز هم

پا را گشوده ام به خرابات عاشقان
‏‎‏‎دانم مگر حرام و حلالی هنوز هم؟

‏‎‏‎رفتی ولی دریغ ندانی چه می کشم
‏‎‏‎بى تو چه غربت و چه ملالی، هنوز هم

۷۵

فضای بارِگهِت بس مُحدِّثِ راز است
هنوز بابِ حوائج، به روی ما باز است

مگر دوباره شفا داده ای مریضی را
نقاره زن چه پر احساس،نغمه پرداز است!

به لااله تو نازیده خاکِ نیشابور
به جمع اهلِ مکاتب، شکوهِ اعجاز است

هنوز خطبه ی نغزت به قصرِ عباسی
به عصرِ فقه و فقاهت، ستم بَرانداز است

اگر چه دور از آن بارِگاهِ احسانم
رَمیده مرغِ دلم در حرم به پرواز است

رسانده جان به مُقامت سلام آهو را
دلم حریم تو را آهوانه دمساز است

ز لطف و مهر تو ای ثامِن الحجج، طارق
به کارگاهِ ادب، عاشقی غزل ساز است

۷۶

ای ماه تر از ماه، نگارم، بغلم کن
بی تو به خدا هیچ ندارم، بغلم کن

چون ابر بهاری شده ام، حامل باران
تا بر تن ات ای سرو، ببارم، بغلم کن

گفتی بسپارم دل و جان را به نگاهت
الساعه به دستت بسپارم، بغلم کن

هی وعده به فردا ندهم، دُختِ بهارم
از کف شده آن صبر و قرارم، بغلم کن

تو باغ پر از عشقی و باید گل خور‌شید
هر گوشه ی آن باغ بکارم، بغلم کن

کم زُل بزن اینگونه به احوالِ خرابم
چشم تو در آورد دَمارم، بغلم کن

چنگال پُر از خونِ خزان در پی جان است
ای فصل خدا ، عشق، بهارم، بغلم کن

۷۷

کی گفتمت به پیله ای از غم نهان ‌شوی؟
از خود درآی، تا هدفِِ کهکشان شوی

وقتی شدی قوی به یقین مردم ضعیف
تهمت زنند سخت، مگر ناتوان شوی

دل را اگر فرو بنهی پیشِ پای عشق
بر اوج رفته، ماهِ نوی آسمان شوی

از جام‌ پیر میکده یک جرعه هم بس است
تا جلوه سازِ ماهِ شبِ بیکران شوی

ای پیر مستِ میکده دستت طلا، بریز
در جام، باده ای که الهی جوان شوی

دادی چه حالِ خوبِ بهاری به من عزیز
هرگز مباد قسمتِ موجِ خزان شوی

دینم دگر ز مذهب نادان گرفته رو
با من بیا، ز تیغ ریا در امان شوی

جان را بنه به پای بتی، قول میدهم
پاک از جهان سفر نموده و جانِ جهان شوی

۷۸

پاییز بوسه هاست، زمستانِ خنده ها
بیچاره من، که بند شدم پای بنده ها

گفتم که آدمم، شده اشرف به هرچه خلق
آورده کم به ساحتِ پاکِ پرنده ها

باور مکن ولی به صداقت قسم شبی
دیدم ز من سَرَند تمامِ چَرنده ها

انسان دَرنده نیست؟! کمی در خودت نگر
انسان درنده ای ست فرای درنده ها

او خود خزنده ای ست به دریا، زمین، هوا
زهرش به خاک و خون بکشاند خزنده ها

ژن ها جهیده اند به سوی کمالِ ظلم
آتش مگر حریف شود بر جهنده ها

محکومِ مرگ، هیچ نداند چه بُرده است
گنجی بزرگ از کفِ دستِ بَرنده ها

از جان سروده ای ست برای دلم چنین
پاییز بوسه هاست، زمستانِ خنده ها


پ. ن
ظرف غذای قفس قناری را پر از دان کرده بودم ولی متاسفانه فراموش کرده آن را داخل قفس بگذارم.
قناری ها موقع غذا خوردن مقداری از غذای خود را در کف قفس می ریزند، قناری نر، برای زنده ماندن معشوق خود از خوردنِ دانه های سطح قفس صرفنظر می کند و از گرسنگی میمیرد.
وقتی دیدم قناری ماده مشغول خوردنِ دانه ای در سطح قفس است تازه متوجه شدم که دو روز پیش ظرف غذای شان را در قفس نگذاشته بودم.
دیدن پیکر بی جان قناری زیبایم باعث آفرینش این غزل شد.

۷۹

باور کن ای شمالی زیبای فومنی
سر تا به پای، عشقی و شوقِ دلِ منی

عشقی چنان که مثلِ تو هرگز ندیده ام
جانِ منی چنان که مرا پاره ی تنی

نوروز می رسد ز رَه و عیدی ام تویی
ای طلعت خدا تو همان ماهِ روشنی

ای پرنیانِ اهل محبت، شنیده ام
تو در مصافِ قومِ ستم، مثلِ آهنی

اصلا شمیم باغ بهشتی برای من
هرگز ندیده دیده ی من مثلِ تو زنی

درباره ات هر آنچه بگویم کم است کم
ای رَهنَوَردِِ عشق، شکوه مُبَرهَنی‌

۸۰

دوباره خواب دیدم خواب آن چشمان زیبا را
و حل میکرد با موجش برایم صد معما را

خدا از من نگیرد آنچه را در خواب می دیدم
که بی چشمان مست او نه جان خواهم نه دنیا را

سپردم دل به چشمانی که عشق و جان در آن معبد
بر آن هستند دریابند تا اسرار بالا را

سلامت باد چشمانش اگر غم سر زند آنجا
بگو از کوی عشق من ببایستی کشد پا را

ز چشمش شرق در آواز و در غرب است شادی ها
و من دادم به رقص کلک، شرح چشم زیبا را

چه غم ؟ تا که ابرو کمان با من است
گل آوازه ی کهکشان، با من است

جهانخواره را گو که بی تو چه داشت؟
تو را دارم اکنون، جهان با من است

نباشد اگر سرو زیبا به بَر
به دیده که اشکِ روان با من است

به حافظ بگویید جای تو سبز
که فرخنده جانِ جهان [1] با من است

نترسیده از موج دریای عشق
به هر موج آن، همچنان با من است

تو گویی ز پیری؟! چه باکی به دل؟
خدا را که بختِ جوان با من است۱

« چه غم دارم از تلخی روزگار،
شِکر خنده ی آن دهان، با من است[2]»


[1] – جهان؛ تخلص جهان ملک خاتون شاخه نبات حافظ می باشد که در عصر وی از شعرای بزرگی بوده است.
خانم پروین دولت آبادی دیوان جهان ملک خاتون را در کتابخانه ی ملی فرانسه جُست و آن را در ایران به چاپ رساند.
[2] – بیت از فریدون مشیری

۸۲

حلقه ی زلفت بود سر حلقه ی مستان، علی
نام زیبایت نشان از قدرتِ یزدان، علی

تا تو رفتی، غم به آواز زمان پَر می کشد
ناله دارد از فراقت، نخلِ نخلستان، علی

تا که گفتی از جهان و دانه ی تلخِ بلوط[1]
سخت می پیچد به خود از گفته ات شیطان، علی

این عجب نبود به سوگِ مردِ ایمان، عدل و داد
طبلِ شادی می زند آن طفلِ بوسفیان، علی

آن حسین توست می خواند سرودِ عشقِ و خون
جان دهد، تا دین ز جانِ او بگیرد جان ، علی

کربلا روشنگر حق بود و بی آن، بی گمان
حق زِ باطل کی جدا گردد به هر دوران،علی؟!

عروة الوثقای عشقی، یا امیر المؤمنین
بر تو می پیچد چو پیچک دستِ بی سامان، علی

نامِ تو آورده بر لب، خوش بر آتش می دود
شیعه و سنی و هندو، کردِ کردستان، علی

چیست رازِ نامِ زیبای تو ای غوغای عشق
می شود از “یاعلی” بس مشکلم – آسان، علی؟

بحرِ دل را صبر می خوانم، در این سوگِ عظیم
ورنه آرامش ندارد بحرِ پُر طوفان، علی

در مدارِ حلقه ی زلفت پریشان می رود
تا ابد طارق ز غم با ناله ی کیهان، علی

[1] .و از زمین دنیا حتا یک وجب در اختیار نگرفتم و دنیاى شما در چشم من از دانه تلخ درخت بلوط ناچیزتر است. علی (ع)

۸۳

سر بُرده بر خرابه ی دیوارِ خویشتن
هر لحظه ام گذشته به انکارِ خویشتن

با خود نشسته خسته و بُغضی شکسته ام
عمری قیام کرده به آزارِ خویشتن

آوار شد به سر همه ی زندگانی ام
در انتظارِ دیدنِ آوارِ خویشتن

در من نشسته درد و هزاران هزار غم
از آن زمان که رفته به دیدارِ خویشتن

دشمن درون ذهنِ خودم جا گرفته است
کی ذهنِ دشمنم بشود یارِ خویشتن؟

دردا که درد چاره رفتن نشد مرا
من مانده ام دوباره گرفتارِ خویشتن

۸۴

دیدم عجیب طرز نگاهت ستمگر است
هم می کشد به غمزه و هم شِمرِ دلبر است

بگذار تا به کشورِ چشمت سفر کنم
از این طریقه روزی ما هم مُقدَّر است

شاید خدا به مردمِ چشمت نشسته که
بی اختیار ذکرِ من اللهُ اکبر است!

گاهی به خواب دیده ام آن را و بی گمان
از معجِزَش به پرده ی قلبم مُصوَّر است

بی چشم ناز تو، همه عالم جهنم است
دور از نگاهِ آینه، جانم مُکدَّر است

با چشمِ مست تو، به جهنم که دشمنم
آتش به پا نموده و همتای بَربَر است

من داستانِ چشمِ پَری خوانده ام، ولی
در پیشگاهِ چشمِ تو از خاک کمتر است

بی بهره نیست هر که به چشمت دَخیل بست
از چشم خود بپرس، کزآنم چه در بر است؟

گفتم به خواب دیدمت ای عشق بی نظیر
از آن شبم تمامی شب، دیدگان تر است…
6 اردیبهشت 1402

۸۵

ای عشق بیا که بیقراریم
بی تو همه زارِ زارِ زاریم

تا غم نزند به دل شبیخون
چشم تو به سینه می نگاریم

بی چشم تو آس و پاسِ عالم
آن سوته دلانِ سوگواریم

در حیرت از آفرینش تو
مبهوت شکوهِ کردگاریم!

ما در حرمِ غریبِ چشمت
هر لحظه نماز می گزاریم

تنها به اشاره ی نگاهت
جان را به تو پاک می سپاریم[1]

با عشق تو سربلند و مغرور
بی عشق تو خوارِ روزگاریم

ای شوقِ نگار خانه ی عشق
ما عاشقِ چشمِ آن نگاریم

[1]. در مصرع سه ایهام وجود دارد

۸۶

دارد غزل به چشمِ تو اقرار می‌کند
دل را دچارِ حادثه انگار می‌کند

پیراهن نیازِ مرا پاره کرده وُ
تن پوشِ دیده ی عیار می کند

بی چشم تو دل بیچاره در خودش
ابرِ کبودِ غصه تلنبار می کند

تکرار می کنم که بدانی نگار من
چشمت مرا گرفته، گرفتار می کند

وقتى كه روح عشق پديدار مى شود
جانِ مرا به پیش خود احضار می کند

در انتهاى مصرعِ هر بيت، عشق را
یک بند می نویسد و تکرار مى كند

طارق به سبکِ مذهبِ عشاق، روزه را
با طعمِ سیبِ سرخِ تو افطار می کند

۸۷

ز من مپرس چرا بیقرار می خوانم
برای خاطر یار و دیار می خوانم

مرا سکوت زمستان نمی کند خاموش
پرنده می شوم و تا بهار می خوانم

هزار بار اگر دست غم گلوی مرا
دهد فشار ولی چون هَزار می خوانم

کمرخمیده از امواج تند توفانم
به یاد گم شده ای در غبار می خوانم

اگر چه باد به دستم ، بسان سرو آزاد
نرفته است سرم زیر بار می خوانم

غزل هدیه ی پیر درون و خوشحالم
همو سروده و با افتخار می خوانم

دلم ربوده نگاهِ نگارِ زیبایی
به شوقِ مردمِ چشمِ نگار می خوانم

اگرچه طارقم و شعله زیر خاکستر
قیام کرده و ققنوس وار می خوانم!

۸۸

لب و دندان و شکر خندِ دهانت از من
چشمه ی مردمکِ عشق نشانت از من

گفته بودی تو تو تو نیستی آن دلخواهم
لکنتی هست در آن نوک زبانت، از من

تو بهاری تر از آنی که شکوفا نشوی
سردی فصل زمستان و خزانت از من

چشمِ خونریز تو بر هرچه غمانم زده است
هر چه غم باشد و هر بارگرانت از من

آرشِ کشور عشقم، پی مرزِ دلِ تو
تا زنم تیر، دو ابروی کمانت از من

چین و ماچین نگاهت نه دلم، جانم بُرد
هر بلایی برسد بَر دل و جانت، از من…

۸۹

عشق می آمد و او بوسه به باران شده بود
به بیابانی من، سوی بیابان شده بود

من هراسان شده ی چشم پُر از بارانش
او زِ تنهایی من سخت پریشان شده بود

دست هایش تنِ تنهای مرا بوسه زد و
تار و پودش چه بگویم؟ همگی جان شده بود

سینه از شوق به وجد آمد و مست
شادمان بود از آن بوسه که مهمان شده بود

در کنارِ گلِ خورشید و از آن شوق نگاه
عشق ورزی چه قدر خوب، چه آسان شده بود

شب شد و ماه ز ِخجلت به خراسان ندمید
تا مرا دید به بَر ماهِ خراسان شده بود

۹۰

تا زند دفتر عمرم ورقی، باد رسید
عمرم آخر به سرِ شاخه ی هفتاد رسید

شادمان آنکه دل از کودکی ام عاشق بود
«تا سر زلف عروسان چمن» شاد رسید

نانِ ناکامی از این چرخ، نخوردم هرگز
آنچه جان در سحرم وعده ی آن داد، رسید

بُعدِ عشقم نه که یک بلکه فراوان دیدم
عشق فرخنده به صد گونه وابعاد رسید

بر ستم نعره زدم، دادِِ دل خود گفتم
خود به گوش اش مگر آن نعره و فریاد رسید؟!

روزِ سختی، نفسم بود به پایان نزدیک
ناگهان بوسه ی خورشید به امداد رسید

طارقم، رفتنم از دهر، حکایت دارد
این پیامی است مرا، درشب میلاد رسید

۹۱

گر ملتی شکسته و از پا فتاده اند
روزِ نَخُست، سنگِ بنا، کج نهاده اند

طوفان حریف سرو و صنوبر نمی شود
تا این تبارِ ضدِ ستم ایستاده اند

شب را ز خواب سبز طبیعت گرفته اند
در کارِ ظلم و جور و جفا، وا نداده اند

هرشب برای صبح قریبی دعا کنند
این مردمان دهکده ی ما، چه ساده اند!

آخر تمام می شود این قصه، ایلِ ما
اسطوره ی حماسه و عزم و اراده اند

ضحاک را به ساحت شان راه نیست، چون
این قوم، کاوه زاد و فریدون نژاده اند

دل داده اند طارق، اگر دل کباب شد
دلدادگانِ عشق، به فکر اعاده اند

۹۲

در چرخ هر چه گشتم ، آدم نبود، آدم
یکدم به خویش رفتم، آن دم نبود آدم

در عصر رنگ و نیرنگ، تحریم، فتنه و جنگ
قحطی آدم آمد، کم، کم نبود آدم

تا دل سرای جان و جان است مرکب عشق
آگه ز عشق و مستی آن هم نبود آدم؟

از شامِ مرگِ احساس، عشق و محبت انگار
حاجت به آدمیت مُبرَم نبود، آدم

از بهر لقمه ای نان ، قامت شکستگانی
جز در نیایش حق، هی! خم نبود آدم

بی غم ! چه خود سری تا ، جان را نپروری ها!
پنداری آدمی؟ هاااای، بی غم نبود آدم

عالم سرای ماتم، در انقراض آدم
ای کاش بی تو در غم ، عالم نبود ، آدم

۹۳

عاشقانِ سیم و زر، بر سیم آخر می زنند
در میان وحشتِ شب، سایه ها دَر می زنند

ای که می گفتی زن و آئینه و قرآن و عشق
دخترانِ شهرما، از دَرد پَرپَر می زنند

مارهای زردِ خودخواهی پُر از زهرِ فریب
روی دل های پُر از تشویش چَنبَر می زنند

دل به جُرمِ عاشقی در چنگ طوفان است اسیر
موج های وحشی غم بر دلم سَر می زنند

مردمی را دیده ام زوزه کشان از بهرِ نان
قصه ی این خواب را آخر به دفتر می زنند

گرگ هایی در لباس میش می بینم، حریص
گله را در یک نبردِ نابرابر می زنند

داوری کو؟ تا ببیند نا نجیبان، خیره سر
نان مردم می برند و دَم زِ داور می زنند

پهلوانان را به نامردی زمین می افکنند
بزدل اند و بی امان از پشت خنجر می زنند

آفرین بر مردمِ بی ادّعای سخت کوش
از خرمندی و عزّت، حرف بهتر می زنند

۹۴

در آغوشم کشیدم هر شب آن ماه خیالی را
که درمان می کند زیبا عجب آشفته حالی را

محال اَر هست سیر کهکشان با گام، اما من
به بال فکر ممکن سازم این امرِ محالی را

بود عالی ز هیچستان به کف آری اگر گنجی
من از دیری به کف آورده ام آن گنج عالی را

به قولِ حضرتِ فاضل «حریفی پیش رو دارم
که با او می توان نوشید ساغر های خالی را» [1]

دلم را بُرد و آتش زد، ولی هرگز نکردم دور
ز ذهنم یادِ آتشپاره ی خوبِ شمالی را

[۱]. مصرع از آقای فاضل نظری می باشد .

۹۵

تا که دلبر خبر از منزل جاویدم داد
مژده بر نقطه ی پایانی تردیدم داد

نا امید از نگه مستِ نگارم بودم
دستِ غیبی به سحر، رایتِ امیدم داد

چه گناهی ست؟ اگر حاصلِ تاکی خوردم
تاک از شیره ی جان، باده ی توحیدم داد

تُهمَت آمد که به خاکم بنشاند، امّا
قاضی پرده نشین، مسندِ خورشیدم داد

صبر کردم به بلایی که در آن بود فنا
بختِ پیروز اگر بوسه به تمجیدم داد!

کور باد آنکه روا دید به من دوری را
از بهشت تو به یک سیب، روادیدم داد

بوسه ی گرم تو نازم که به فتوای جنون
حکم بر رفع غم و محنتِ تبعیدم داد

۹۶

رنگِ خود را اگرچه می بازند
ذرِّه ها، در مسیرِ اعجازند

تا جهان را بنا فرو ریزند
درد و غم وحشیانه می تازند

در شگفتم میانِ این غوغـا
تار و پودم، سرود و آوازند

ناله ها بی شمار و ققنوسان
طرحِ نو در فلک در اندازند

اهلِ دل شعله ورترند اکنون
تا که رسم ستم بَر اندازند

این غزل یک پرنده خواهد شد
واژه ها، عاشقانِ پروازند

تا دوئی، ذهنِ ما نیالاید
طارقان، در اقامه ی رازند

۹۷

در خون تپیده اند، بی جرم‌ و بی گناه
در لاله زارِ لا ، مستانِ لااله [1]

جانم به لب رسید، زین ظلمِ بی حساب
ای اُف به عقل خام ، نفرین به شیخ و شاه

در سینه ی هَزار ، شوقِ ترانه مُرد
ماتم گرفته گام ، در گوشه ی سِه گاه

بر اوجِ آسمان ، اِستاده یارِ من
در سوگِ او زمین ؟ تنها نه، مهر و ماه

بر تخت سلطنت ،شیخی به نامِ دین
تکیه اگر زند، حاصل غم است و آه

خورشید معرفت، خامُش نمی شود
سایه زِ سَر بِدار، ای ابرِ رو سیاه

اَفرشته ای زغیب ؛ دارد زجان درود
بر سربدارِ عشق ، وان پیرِ بی گناه

[1] . لااله مخفف لااله الاالله می باشد
در سوگ استاد معنوی ام سید مسعود ریاضی کرمانشاهی

۹۸

دیگر دلم ز هرچه ستمگر گرفته ا
آهم سراغِ خانه ی دلبر گرفته است

دیدم بَری ز بَربَر و فرهنگِ بَربَری
سبقت ز قوم ظالمِ بَربَر گرفته است!

این قوم را چه می گذرد روز داوری
آنجا که راه بر همه داور گرفته است؟

زاغ و زغن در اوج و در این مُلک، مرغِ عشق
دل از سرا بریده و زان پَر گرفته است

دانم که عاقبت تر و خشک آورد به کام
این شعله ای که در دلِ ما، دَر گرفته است

خونِ رَزان حرام و حلال است خونِ خلق
مفتی کدام را دو سه ساغر گرفته است؟

دستارِ دزد را به سر انگشت می بَرد
دستی که تاجِ پادشه از سَر گرفته است

مردی گرفته تیر و کمان غزل به دست
بر هر چه غم ، نشانه کمانگر گرفته است.

۹۹
.
ای راهِ تو راهِ سربداران
شایسته مسیرِ حق مداران

در دفتر زندگی رقم خورد
میلادِ تو روزِ پاسداران

محرم شده در حریم کویت
زوار به سلکِ حج گزاران

این آینه های روشنِ عشق
تابیده هزار در هزاران

آئینه ی حق نمای توحید
لب تشنه شهیدِ روزگاران

آبی که توراست مهرِ مادر
ای جلوه ی مهرِ گل تباران

در ظهر عطش دریغ کردند
هم از تو و هم ز خیلِ یاران

بر سِدره توراست پر تَرنُم[1]
گُلنای بریده چون هَزاران[2]

گلزار تو را خزان کجا بود
ای جلوه ی دلکش بهاران؟

گل مهرِ هماره در درخشش
روی تو به جمع گلعذاران

طارق به تو بسته دیده و دل
چون شاخه ی گل به شوقِ باران
پ. ن

[1].
سِدرَةُ المُنتَهی لغتی در قرآن است که در سورهٔ نجم به کار رفته‌است و ظاهراً درختی بوده که در نزدیکی آن محمد به دیدار «موجودی قدرتمند» که هویتش مشخص نشده، رفته‌است.
شعری از بوستان سعدی پیرامون معراج و سدرة المنتهی
شبی بر نشست از فلک برگذشت
به تمکین و جاه از ملک درگذشت
چنان گرم در تیه قربت براند
که در سدره جبریل از او باز ماند
بدو گفت سالار بیت الحرام
که ای حامل وحی برتر خرام
چو در دوستی مخلصم یافتی
عنانم ز صحبت چرا تافتی
بگفتا فراتر مجالم نماند
بماندم که نیروی بالم نماند
اگر یک سر موی برتر پرم
فروغ تجلی بسوزد پرم
(بوستان)
[2] .گلنای. ترکیب جدید است، نای گل یا حنجره ی گل

۱۰۰

وقتی خدا برای تو شعری سروده بود
یک کهکشان ستاره، برایت غزل سرود

کو شاعری که چشم تو دید و غزل نگفت؟
کو آن کسی شنید و نگفتا به دل درود؟

باور نمی کند سخنم را فقیه شهر
چشم تو، خیلِ لشگرِ شیطان زدل زدود

هرجا که خیمه ها به نگاهت بپا شوند
دلهای عاشقان شده بر خیمه ها عمود

صدها نگاهِ رهگذری از گذر گذشت
تنها نگاهِ مستِ تو آخر دلم ربود

من با خیالِ چشم تو لذّت برم ز عمر
دیگر مگو که دورم و آخر تو را چه سود؟!

پ. ن
دیر است فرصتِ درمان نمانده است
این درد می رود، هرچند دیر و زود

ادامه دارد