سر، به ذکرِ نامِ رحمان و رحیم
می نَهم بر ساحتِ رَبِّ کریم

می نهم سر تا سرافرازی کنیم
پرده ای از عشق را بازی کنیم

بخش هفتم مثنوی خوشه ای عشق

گاهِ بیداری ست ، یار من به خواب
بِه که بیدارش کنم با شعرِ ناب
آی ای دل داده بَر هر خار و خس
حرف جان بشنو خدا را یک نفس
»
هان مَرو آنجا که غم روزی پریشانت کند
زخم خار و خس ز گل بودن پشیمانت کند
گیسوانت را مَده بَر دستِ بادِ هَرزِه گرد
ترسم از غم راهی کوه و بیابانت کند
هوشیاران را ندیدم من به حیرتگاهِ عشق
می به کف آور که با یک جرعه حیرانت کند
شوخ چشمم وَه نمی فهمد چرا حرفم هنوز
دل بهل، تا بی دلی در خانه مهمانت کند
ای که در سر شد هوای سلطنت، در کوی عشق
گو گدای رَه نشین را تا که سلطانت کند
زیر باران رو، اگر داری هوای بوسه ام
«ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند»
من دخیلِی بسته ام بر پَنجَرِ فولادِ دوست
تا رها از هرچه غم شاهِ خراسانت کند
«
وَه دوباره دل سروده یک غزل
گفتمش بر خوان خروس بی محل
مَفاعِلُن فَعلاتُن مَفاعِلُن فَعلُن
ز باده ی غزل دل صراحی ای پُر کن

به اوج قله ی خورشید خانه ای دارم
برای خوشه ی شعرم بهانه ای دارم
سپیده ای زده سَر، در سیاهیِ گیسو
زعمر رفته ، برایت نشانه ای دارم
بیا به خَلوتِ عشاقِ بیدل ای زاهد
به بارگاه محبَّت ، یگانه ای دارم
به جرمِ شاخه ی پُر بوسه می شوم پَرپَر
از آن که فصل خزان شد جوانه ای دارم
به سیم و زر نفروشم مَتاع آزادی
که در مُقام قِناعَت ، خَزانه ای دارم
برای زُلفِ پریشانِ عاشقان ،"طارق"
به پنج خوشه ی هر دست شانه ای دارم
هنوز خواب مرا کس نکرده تعبیری
به اوج قله ی خورشید، خانه ای دارم ؟
فاعِلاتُن فاعِلاتُن فاعِلات
صحبت از عشق است واکسیرِ حیات
آی ای بانوی شهر آفتاب
باز می نوشم ز چشمانت شراب
عشق در تو خیمه زد از دیر باز
خفته در هر تار گیسوی تو راز
بی تو اینجا گرچه تنها آمدم
من زدامانِ تو دنیا آمدم
قصه هایت درشبانگاهان دور
می کند از ذهن من اینک عبور
خوانده ام آری هزاران دفتری
یافت کی آب حیات اسکندری؟
گشتم و دیدم به هر ویرانه ای
نقش ها مانده ز صاحبخانه ای
صاحب خانه رها کرده ست خاک
یادگارِ مانده از او این مغاک
نارنینم ، مادرم بی تو هنوز
خود ندیده شام تنهاییم روز
یادی از تو کردم اینک مادرم
رفتی و دیدارِ جانت در سرم
تا که از جان شادمان از ما شوی
باز می خوانم برایت مثنوی
گفته بودی عاشقی را پیشه کن
عقل را بیرون ز هر اندیشه کن
حالیا اکنون بر آن عَهدِ قدیم
عشق خوانی می کند طبعِ سلیم

***
کی هراسم من ز اقوامِ دَنی
باز می گویم سخن هایِ غنی
عشق، قانونِ بَقای زندگی ست
عشق، مُطلَق از برایِ زندگی ست
عشق،روحِ اشتیاقِ کبریاست
موجِ آرام و لطیفی از خداست
هرکه موجش را به دل دارد ، یقین
هست یک موجودِ عاشق در زمین
عشق، فرمانِ محبت می دهد
ذرّه ها را شوقِ وحدت می دهد
کِلکِ حافظ پُر ز افسون می کند
مولوی را او دِگرگون می کند
عصرِ ما عصرِ ظهورِ عشق بود
زین سبب در ما شعورِعشق بود
قَدرِ عشق آخر کجا دانسته ایم؟
راه خود از او جدا دانسته ایم
عصرِ ما عصرِ ظهور سایه هاست
عصرِ پایان نامه بی مایه هاست
عصرِ خسران از برای دیوِ شب
عصرِحرمان از برای بولَهَب
عصرِ خُسران است و قران گفته است
عشق بیدار است و دل ها خفته است
پس بیاور ساقیا زان باده ای
کز خدا بر صابرانش داده ای
باده ای بخشا دلِ دیوانه را
تا بسوزد دام را و دانه را
باده ای ده تا شکست عقلِ دون
مستی ام از سر نگرداند برون
یک نفس در کویِ یارم آرزوست
باده از جامِ نگارم آرزوست
باده ای خواهم که سوزد هستی ام
تا دهد آن حالِ پاک مستی ام
تا رسد بر آسمان آوایِ عشق
از تَلِ خاکسترِ لالای عشق
تا نگوید کس که خالی شد زمین
از وجودِ عاشقِ شور آفرین
ای شکوهِ عشق شیرینم، بیا
ای شرابِ پاکِ نوشینم ، بیا
ناز نازانم، گُل آوازم بیا
دلنوازم، شوقِ پروازم، بیا
بی تو من فریادِ موجِ خسته ای
بی تو بُغضی در گلو بشکسته ای
بی تو تنها ، بی تو سرگردان منم
بی تو بی کس باغمِ هجران منم
عشق من ، هی های من ، هوهوی من
من کجا باید روم ؟ کو، کویِ من؟
دَم به دَم گفتی بیا، من دَم به دَم
عاقبت آنجا که گفتی آمدم
»
هان مبادا دگر از شرک بود پیرهنم
گوهری جسته ام و شاد از این یافتم
دین من عاشقی و مذهب من سوختن است
مدعی کی بتوان فهم نماید سخنم
همه ذَرّاتِ جهان، ذکر خدا می گویند
این عجب نیست، ثنا گوی شود خاکِ تنم
یاد او هست که آید به مدد خواهی دل
هم از این رو شکر افشان شده کلک و دهنم
چون به تسلیمِ وی آماده کمر می بستم
مژده آمد که شفا یافت دلِ پُر مِحَنَم
به چمن زارِ حقیقت پر و بالم بگشود
نغمه خوان از کرم اوست که در این چمنم
بی توای دوست به دنیا نتوان زیست که من
تا تو هستی ببرم لذت از این زیستنم
بنده ی پیر خرابات بود گر حافظ
بنده ی بنده ی پیرانِ خرابات منم
طارق از پرتو قران ببری راه به دوست
باخبر سازم از این جُستن و این یافتنم
«
بی گمان ای عشق ، لیلای منی
بهترین معشوقِ دنیای منی
بازی من شد تمام ای دلربا
نوبتِ بازیِ تو آمد ، بیا
من به بازی آنچه گفتی کرده ام
آنچه را گفتی بده آورده ام
»
چه رَه خواهی که آن را برگزینم؟
چه می خواهی بگو ای نازنینم؟
مرا پیر خرد از عشق فرمود
بدین رَه دیده عزم آهنینم
به خاکِ کوی ات ای گلباره ی عشق
منِ رَه رفته اینک رَه نشینم
بنوشم ، ناز شست ات هرچه باشد
اگر زَهرَم دهی یا انگبینم
سری دارم و سودایی در آن است
برآنم، تا سرافرازش ببینم
اگر خوبم و گر بَد ، هر چه هستم
خدا را، طارقِ این سرزمینم
«
وه چه نالان است سر بر پیکرم
گر نگیری سَر ، کجا این سَر بَرم ؟
این سرِ من ، تیغ را آماده کن
وعده ای دادی وفا بر داده کن
هستِ هستم ، نوبت بازی توست
مستِ مستم ، صبح طَنّازی توست
شعله ی پایانی شمعم، توباز
بس فروزان کن زِ من ، شمعِ نیاز
نی که یَک ، صد ها هِزاران شمع را
بر فروزان نازنینم بعدِ ما
»
مرغ بنشسته بر این بام، سفر باید کرد
تا شود پخته مگر خام، سفر باید کرد
مرغِ پروازی جان را برسان مژده بگو
تابر دوست سرانجام سفر باید کرد
«
فرصتِ عشقم به پایان شد نگار
شرمسارم ازخود و از کردگار
در دَمِ باقی گلویم پُر درود
بر تو ای گُلباره می خوانم سرود
ما تو را از عشق پیدا کرده ایم
وز تو کفش عاشقی پا کرده ایم
گر که جان خواهی ، بجان آماده ایم
یک اشارت بس ، که ما جان داده ایم
نغمه ی دل می نوازم ای نگار
تا که بر چَرخَم بماند یادگار
گر سیاهی ، سرخ ، یا زرد و سپید
چشمِ ما جز عشق ، خود رنگی ندید
عشق خواهد سینه هایی چاک چاک
کی شناسد او نژاد ورنگ وخاک؟
عشق آری تار و پودِ ذرّه هاست
ذکر و آیین و سرودِ ذرّه هاست
عشق را برتن چو پیراهن کنیم
ما جهان را طی بدونِ تن کنیم
ای همای رحمتم شاهِ ولا
ای که دردِ عاشقانی را دوا
ای ندیم و مونسِ طاهای عشق
ای زتو هستی پُر از غو غای عشق
تا زتو آئینه ای آمد به دست
دل به آن آئینه، آئینم شکست
شیدِعمرم بر لبِ بامش رسید
خود صدایِ کوچ را جانم شنید
او شنیده بانگِ زیبای جَرَس
می رود جان عاقبت از این قفس
جان من را قوَّت پرواز ده
تا خدا پرواز آن اعجاز ده
همتی ای دوست تا او بَر شود
برنشان بَر دست ، تا با فَر رود
خسته شد جانم از این دنیای دون
از تنِ خاکی برونش کن ، برون
من یکی از ذرّه های آن چَهَم
راز دارِ درد و رنجِ آن شَهَم
تشنه ام من ، تشنه ی اسرارِ عشق
بارِ دیگر عاشقِ دیدارِ عشق
عشق را خواهم که استادم شوی
در گلویم جمله فریادم شوی
باده ای از جامِ عرفانم دهی
آنچه را دانی نمی دانم دهی
یا علی بعد از تو دیوان قضا
کی تواند دید عدلِ مرتضی ؟!!
بعد از آن یزدان پاکِ مهربان
آن که ازجانش به ذرِّه داده جان
نیست مهری خود به قدر خَردَلی
در دلم غیراز تو اینک ، یا علی
مَفعولُ فاعِلاتُن مَفعولُ فاعِلاتُن
ساقی به یک پیاله ، مارا ز غم رها کن

ای عشق هرچه هستی ، آخربه دل نشستی
از پرتوِ نگاهی ، دیوارِغم شکستی
عمری به دست و پایم ، زنجیرها نهادند
بایک نسیم رحمت ، زنجیرها گسستی
از آه سینه سوزم ، دَر های بسته وا شد
یارب مُدام بادا ، پاداش عشق و مستی
امشب ستاره باران ، گردیده خانه ی دل
تا ای فروغ دیده ، در گوشه ای نشستی
خواهم نوای سازی ، آهنگِ دلنوازی
ساقی پیاله پُر کن ، نوشیم تا تو هستی
گر مدعی بداند ، احوالِ عاشقان را
بر باد رفته بیند، عمرش به خود پرستی
طارق به هر صُراحی، شکرش مُدام باید
کز یُمنِ مقدمِ عشق ، از دیو ودَد برستی
فاعِلاتُن فاعِلاتُن فاعِلات
عشق معروف است وضِدَّش مُنکرات

ای نگارِ پاک و هم پیمانِ من
ای شکوهِ عشقِ بی پایانِ من
عشق را اینگونه عرفانِ من است
زنده در افکارِ پنهانِ من است
ای که با من بوده ای رَه پوی عشق
دست بر دستم بِنِه تا کوی عشق
چون به منزلگاهِ آزادی رسی
نیست آزادی به آزارِ کسی
بینِ ما و عشق تنها یک پُل است
آخر پُل کهکشانی از گل است
دست بردستم بِنه بی اضطراب
سوی آزادی روان شو ، با شتاب
کارِ ما در این جهان بیداری است
بانگ آزادی ، دلا هشیاری است
نقطه ها را می گذارم روی هم
می کشم خطی دگر بر روی غم
نقطه ها را، نکته ها تکراری است
کار ما با نقطه خود آزاری است
خلقِ عالم تا بفهمد ، گفته ای
صاحبِ گفته ، به خاکی خفته ای
دانشی را، بَند در دستان کنند
چون بمیرد رستم دستان کنند
هست این ، فرهنگِ بُخلِ عاقلان
زان بری هستند جمع کاملان
ما رها باید کنیم این راه را
عشق می پوید رهِ دلخواه را
«کاش»، عنوانِ غزل شد ای نگار
کاش خواند این غزل را روزگار
»
کاش در عالم پریشانی نبود
در دیاری نابسامانی نبود
کاش پینه اعتبارِ دستِ مرد
«جایگاهش روی پیشانی نبود»
کاش ایمانم خدا را می ستود
در نمازم، دل پیِ نانی نبود
کاش انسان عشق را فهمیده بود
بی خبر از عشق ، انسانی نبود
کاش شادی بود مهمان زمین
جز از آن در خانه مهمانی نبود
کاش آوازِ هنر را می شنید
آنکه جز دردی به پایانی نبود
کاش در سرتاسر دنیای ما
یک قفس یا بندِ زندانی نبود
کاش درگل واژه های شعر ما
واژه ی "دل از چه رنجانی" نبود
کاش ای فرمانروای قلبِ من
بین ما جز عشق پیمانی نبود
کاش چشمِ نازنینِ کودکی
از برای بوسه بارانی نبود
کاش لبخندی شکوهِ کوچه بود
سیلِ خون در فکرِ ویرانی نبود
کاش آن غوغایِ ضِدِّ اهرمن
درپی افکارِ شیطانی نبود
کاش در بازارِ تاریکِ ریا
از ریا کاری فراوانی نبود
کاش انسان این اَبَرموجودِ دَهر
درپیِ آزارِ حیوانی نبود
آنکه آیینه شکسته ، خود دراو
دیده ، آری آینه جانی نبود
من به جِد گویم پریشان خاطرم
کاش غیر از من پریشانی نبود
«
من برائت جُستم از عقلِ ضعیف
آفرین بر عشق، عشقِ بی حریف
من دُرّی زیبا برایت سُفته ام
این اساس عشق بود و گفته ام
نی ، غلط گفتم که باشد یک خیال
گفتگو از عشق باشد بس محال
خوشه ی شعرِم الفبایش نبود
جانِ من قادر به معنایش نبود
عقل در این مثنوی رسوا نشد
نقطه ای از عشق هم معنا نشد
«برلبم قفل است وبر دل راز ها
لب خموش ودل پُر از اسرار ها»
مذهبِ من عشق و دینم چشم دوست
شرحِ این دو، خود از اسرارِ مگوست
«علت عاشق ،زعلت ها جداست
عشق ، "اُسطُرلابِ " اسرارِ خداست»
«هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
خود قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد زهیبت بر شکافت
گر چه تعبیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی زبان روشن تر است
عقل در شرحش چو خر در گِل بِخُفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رخ متاب »
ماهِ دی بود و دلم نزدِ نگار
سالِ میلادی ، دو آمد در هزار
بس گهر از دیده ام دامان گرفت
تا که از جان ،مثنوی پایان گرفت
بعد از آن ، ابیات گفتم بیش و کم
درپی تغییر بودم دَم به دَم
هفت گنج آورده "جان" بر دفتری
خود به حیرت مانده ازآن گوهری
گوهرِ جان است آری این کتاب
هفت خُم دارد که هر یک پُرشراب
چون که پُر شد آخرین از هفت خُم
سالِ شمسی شد به «هشتاد ونهم»
حاسدان چون خار بر پایم شدند
جملگی برضدِّ آرایم شدند
من رهی رفتم که جان فرموده بود
شد زیان من ، جهان را پُر ز سود
می رسد روزی که تن در خاک باد
مثنوی در ره روی چالاک باد
همچو طفلی تیز پا از مرز ها
بگذرد تا شورشی سازد بپا
شورش عشق است کارِ این چِگِل
چون ز دل آمد نشیند خود به دل
دل، سرای جانِ جانان است و بس
قدر دل دان همسفر ای همنفس
پیرِ خود دیدم دلِ شادی نداشت
رنج ها دیده ست و فریادی نداشت
شد به‌ پایان مثنوی خوشه ای
رهروانِ عشق را شد توشه ای
آخرین حرفم که من دانا ، نی ام
واقفم ای عشق بر نادانی ام
در تَخَلُص گرچه یاران طارِقم
لیک خاکِ پایِ هرچه عاشِقم

طارق خراسانی