می گذرد...
شادمان باش که غم های جهان می گذرد
خوب یا بد همه چون آب روان می گذرد
ای که بردوش کشی بارِ گرانی از غم
رنج و اندوهِ چنین بارِ گران می گذرد
«اسب تازی شده مجروح به زیر پالان»
روزگاران همه بر وفقِ خران می گذرد
حضرتِ پیر درونم به سحر می فرمود
دوره ی فتنه و آشوبِ زمان می گذرد
گفته ی من نبود، تجربه ی تاریخی ست
جان به لب آمده از ظلم، زجان می گذرد
ای که بر سفره ی بی نان نگهت بارانی ست
قصه ی غصه ی یک لقمه ی نان می گذرد
ای کبوتر به خداوندی پروازِ پَرَت
قفس و حادثه و چینه و دان می گذرد
عاشقی کن، بجز این ات نبود راهِ نجات
بلبل آید گل و…دوران خزان می گذرد
گرچه گرداب بلا قاتلِ جان است، ولی
به امان کشتی عشاق از آن می گذرد
طارق خراسانی
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۴ ساعت 7:52 توسط ...
|
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است