قصه ی سیب قدیمی ست

من و حوا،  به بهشت

پی سیبی بودیم...

که خدا گفت به من :

« تو از آن سیب مخور...»

ناخود آگاهِ من آرام  پی سیب دوید...

عاقبت رفتم و از باغ بهشت،

سیب سرخی چیدم ...

سیب را،

من به دندان هوس گاز زدم

و حوا،

گوشه ی باغ،

چه به من می خندید!!

ناگهان سوی زمین لغزیدم،

وای،

 هر گوشه ی آن باغِ پُر از سیبی بود!!

و حوا در پی من آمده بود.

و بهشتم گم شد

قرن ها می گذرد،

درپی گمشده ی خویش چه سرگردانیم ...

۳۰فروردین ۱۳۹۲