شعر سیب طارق
قصه ی سیب قدیمی ست
من و حوا، به بهشت
پی سیبی بودیم...
که خدا گفت به من :
« تو از آن سیب مخور...»
ناخود آگاهِ من آرام پی سیب دوید...
عاقبت رفتم و از باغ بهشت،
سیب سرخی چیدم ...
سیب را،
من به دندان هوس گاز زدم
و حوا،
گوشه ی باغ،
چه به من می خندید!!
ناگهان سوی زمین لغزیدم،
وای،
هر گوشه ی آن باغِ پُر از سیبی بود!!
و حوا در پی من آمده بود.
و بهشتم گم شد
قرن ها می گذرد،
درپی گمشده ی خویش چه سرگردانیم ...
۳۰فروردین ۱۳۹۲
+ نوشته شده در جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 0:21 توسط ...
|
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است